قدرت و نظریه نخبگان
مقدمه
چنانکه ساموئل هانتینگتون بیان کرده است:
«در دوران جنگ سرد، مهمترین تمایز سیاسی میان کشورها نه در «نوع حکومت» آنها، بلکه در «درجهی حکمرانی» آنها نهفته است.»1 فرانسه، آلمان غربی، بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی نظامهای حکومتی متفاوتی دارند، اما در هر چهار مورد، دولت واقعاً «حکومت میکند». میتوان گفت: «تفاوت میان دموکراسی و دیکتاتوری کمتر از تفاوت میان کشورهایی است که سیاست در آنها بر اجماع، جامعهپذیری، مشروعیت، سازمانیافتگی، کارآمدی و ثبات استوار است و کشورهایی که سیاست در آنها از این ویژگیها محروم است.»2
با در نظر گرفتن میزان کارآمدی نظامهای حکومتی، میتوان گفت که هم دولتهای تمامیتخواه کمونیستی و هم دولتهای لیبرال غربی، در مجموع، در زمرهی نظامهای سیاسی «کارآمد» قرار میگیرند، نه نظامهای ضعیف. در هر چهار کشور یادشده، مردم و رهبران نسبت به «منافع عمومی»در جامعه دغدغهمندند و به «اصول و سنتهایی» که جامعهی سیاسیشان بر پایهی آنها بنا شده، پایبند میمانند. هر چهار کشور دارای نهادهای سیاسی منسجم، تطبیقپذیر و استوار هستند:
«دیوانسالاریهای کارآمد، احزاب سیاسی سازمانیافته، میزان بالای مشارکت مردمی در امور عمومی، نظامهای مؤثر کنترل غیرنظامیان بر ارتش، نقش گستردهی دولت در اقتصاد، و سازوکارهای نسبتاً مؤثر برای تنظیم جانشینی سیاسی و مهار منازعات قدرت.»3
نظامهای سیاسی فرانسه، آلمان غربی، بریتانیا و اتحاد شوروی تفاوت چشمگیری با دولتهای کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین دارند. این کشورها نه تنها با کمبودهایی چون «غذای ناکافی، پایین بودن سطح سواد و آموزش، فقر، ضعف بهداشت و بهرهوری» روبهرو هستند، بلکه بسیاری از آنها از «کمبود چشمگیر مشروعیت حکومتی» نیز رنج میبرند.4
جامعهی مدرن به خودی خود همبسته نیست؛ ازاینرو، تنها «دولت» است که میتواند تضمینکنندهی نظم و قانون در جامعه باشد. تحقق این هدف منوط به وجود «رابطهای قدرتمندانه» است که در آن، یکسو تصمیم میگیرد و سوی دیگر مطابق آن عمل میکند.
بدینترتیب، در این مقاله بررسی خواهیم کرد که چگونه *قدرت و کنترل در جامعه* بهگونهای کارآمد سازمان مییابد.


