سیر تاریخی استقلال مستعمرات بریتانیا
با این حال، هنگامی که بریتانیاییها پس از تسلیم ژاپن به امپراتوری آسیایی خود بازگشتند، به ویژه پس از شکست چرچیل، در میان نخبگان سیاسی بریتانیا این نگرانی وجود داشت که هند به سادگی ممکن است از دست آنها خارج شود. شورش دریایی هند در سال ۱۹۴۶ طعمی از این وضعیت را پیشخور کرد. این درک وجود داشت که هند را نمیتوان با زور نگه داشت.
علاوه بر این، بازگشت قدرتهای استعماری سابق به جنوب شرق آسیا به طور جدی محدود شده بود، چرا که شورش ژاپن نشان داد که حتی قدرتهای استعماری نیز قابل به چالش کشیدن هستند. چنین چالشهایی منجر به تولد دکترین ملیگرایی شد که معنای آن مبارزه برای استقلال بود. احساسات ملیگرایانه هندیها پیش از ورود ژاپنیها نیز تحت تأثیر قرار گرفته بود؛ بنابراین، در سال ۱۹۴۵ بریتانیاییها برنامهریزی برای پذیرش هند به عنوان عضوی مستقل از جامعه مشترکالمنافع را آغاز کردند.
این راهحل با اختلافات شدید مذهبی میان دو جامعه اصلی شبهقاره مواجه بود. «با نبود هیچ امیدی برای آشتی دو گروه، همانطور که در روز «عمل مستقیم» مسلمانان در سال ۱۹۴۶ آشکار شد، تنها راهحل تقسیم این سرزمین به دو دولت جداگانه بود که متأسفانه این تقسیمبندی به قتلعامهای فرقهای و مهاجرت گسترده منجر گردید.»2
لذا در نتیجه این مذاکرات، در سال ۱۹۴۷ دو کشور جدید، هند و پاکستان، پدید آمدند. مفهوم جامعه مشترکالمنافع به عنوان یک باشگاه مردان سفیدپوست شکسته شد و این مسیر را برای پیشرفت به سوی ملتسازی در تمامی مستعمرات «رنگین» هموار ساخت.
با این حال، هیچ جدول زمانی مشخصی در اواخر دهه ۱۹۴۰ و اوایل دهه ۱۹۵۰ تدوین نشده بود و تنها در زمانی نامعلوم در آینده انتظار میرفت که مستعمرات وابسته به استقلال و ملتسازی دست یابند.
نکته دیگری که شایان توجه است، تغییری است که هند در سال ۱۹۴۹ در ساختار جامعه مشترکالمنافع ایجاد کرد. «شاید ملکه ویکتوریا در سال ۱۸۷۵ از دریافت عنوان امپراتریس هند خوشحال بوده و شاهزادگان هندی نیز در مراسم تاجگذاری جورج پنجم در سال ۱۹۱۱ با شور و شوق شرکت کرده باشند، اما رهبران جدید هند مستقل آمادگی پذیرش پادشاه بریتانیا به عنوان امپراتور خود را نداشتند. تا آن زمان، پیوند حیاتی در ساختار امپراتوری-جامعه مشترکالمنافع، مفهوم وفاداری مشترک به تاج بریتانیا توسط تمامی اعضا بود. اما این فرمول برای هندیها مناسب نبود، زیرا آنان خواهان داشتن رهبر دولتی مستقل، در واقع جمهوری با رئیسجمهور، بودند.» این خواسته با مهارت سازشگرانه نخبگان سیاسی بریتانیا پذیرفته شد.3
در سال ۱۹۴۹، در اجلاس نخستوزیران جامعه مشترکالمنافع، به تصویب رسید که هند میتواند به عنوان یک جمهوری باقی بماند و همزمان عضو جامعه مشترکالمنافع باشد. علاوه بر این، هند مجبور نبود به تاج بریتانیا سوگند وفاداری بخورد، بلکه تنها باید پادشاه بریتانیا را به عنوان رئیس جامعه مشترکالمنافع به رسمیت بشناسد. «بدین ترتیب راه برای جامعه مشترکالمنافع چندوجهی هموار شد، جایی که یک دولت مستقل ممکن است پادشاه بریتانیا را به عنوان رهبر خود بخواند (مانند استرالیا)، یا جمهوری ممکن است رئیسجمهور به عنوان رهبر خود داشته باشد (مانند تانزانیا)، یا حتی دولتی ممکن است پادشاه خود را داشته باشد (مانند مالزی، سوازیلند یا تونگا). پیوند مشترک میان چنین ساختارهای سیاسی متنوع، به رسمیت شناختن پادشاه بریتانیا به عنوان رهبر جامعه مشترکالمنافع بود.4 با این حال، این نتیجه پیشدرآمدی بر تحولات سریع سیاسی دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بود.»
تغییرات اضافی که هند در ساختار جامعه مشترکالمنافع به وجود آورد، در واقع الگویی جدید برای روند دستیابی به ملتسازی کامل توسط بسیاری از مستعمرات بود که تا سال ۱۹۵۰ حتی تجربهای از اصل انتخاباتی نداشتند، چه برسد به کسب اختیارات و وظایف مرتبط با خودگردانی و استقلال. این امر روند دستیابی به استقلال کامل را تسریع بخشید. تا سال ۱۹۷۰ اکثر مستعمرات به استقلال کامل دست یافته بودند، هرچند اصل انتخاباتی همیشه برقرار نبود.


