سیاست دفاعی«چرچیلی» در دوران پس از امپراتوری و سیاست خارجی اقتصادی بریتانیا
سیاست دفاعی برای کشورهای مشترکالمنافع مدرن:
«روابط خاص هستهای» میان بریتانیا و ایالات متحده
با پیوستن بسیاری از مستعمرات سابق به دومینیونهای پیشین، ساختار جدیدی تحت عنوان «کشورهای مشترکالمنافع مدرن» شکل گرفت. لئوپولد امری (Leopold Amery)، وزیر مستعمرات و دومینیونها در فاصلهی میان دو جنگ جهانی، در سال ۱۹۵۳ اظهار داشت:
«ممکن است در گذر زمان، سایر کشورهایی که هماکنون خارج از این مجموعهاند، تصمیم به پیوستن به آن بگیرند.»1
با این حال، همانگونه که ف. س. نورثاج (F. S. Northedg) تحلیل کرده است، تمایز میان دولتها در عرصهی بینالمللی – مشابه آنچه در جوامع رفاهزده میان طبقات اقتصادی رخ میدهد – به دو گروه اصلی تقسیم میشود: «ابرقدرتها» (superpowers) که معادل میلیاردرها هستند، و دیگر کشورها که عمدتاً در طبقهی میانی جای میگیرند. بهزعم نورثاج، تنها دو کشور – ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی – پس از جنگ جهانی دوم، واقعاً واجد توانایی لازم برای ورود به جنگی تمامعیار و مدرن با بهرهگیری از پیشرفتهترین تسلیحات بودند.2
برآوردهای استراتژیک دههی ۱۹۵۰ حاکی از آن است که تنها شش بمب هیدروژنی با بیشینه ظرفیت تخریبی، چنانچه در آبهای پیرامونی بریتانیا رها شوند، میتوانند بهطور کامل حیات را در این جزیره از میان ببرند. حملهای با مقیاس مشابه علیه هر کشور دیگری، بهویژه توسط یکی از دو ابرقدرت، پیامدی همسنگ خواهد داشت. این امر نشاندهندهی جایگاه شکنندهی کشورهایی نظیر بریتانیا در نظم نوین بینالمللیِ مبتنی بر بازدارندگی هستهای بود.
در پی بحران اقتصادی عمیق پس از جنگ جهانی دوم و ناتوانی بریتانیا در تأمین منابع مالی کافی برای برقراری یک سیاست دفاعی مؤثر، و نیز به دلیل احساس تهدید فزاینده از سوی کمونیسم علیه منافع ملی، کشورهای مشترکالمنافع و امنیت جمعی آن، بریتانیا به این جمعبندی رسید که تنها یک اتحاد راهبردی با ایالات متحده آمریکا میتواند پاسخی مؤثر به سیاست توسعهطلبانهی اتحاد جماهیر شوروی باشد. این تحلیل راهبردی نهتنها در دولت کارگری به رهبری کلمنت اتلی در سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۱ مطرح بود، بلکه در دولتهای محافظهکار متوالی میان سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۶۳ نیز بهشدت مورد تأیید قرار گرفت؛ چنانکه میان دو جناح سیاسی اصلی بریتانیا (کارگر و محافظهکار)، در این زمینه نوعی اجماع عملی حاصل شده بود، مشابه بسیاری دیگر از موضوعات کلان سیاست خارجی و دفاعی در دورهی پساجنگ.
کلمنت اتلی، ارنست بویین (Ernest Bevin) و وینستون چرچیل هر سه در طول دوران جنگ جهانی دوم در کابینهی جنگ با یکدیگر همکاری نزدیکی داشتند. پس از جنگ، زمانی که اتلی رهبری دولت کارگر را در دست گرفت، وزیر امور خارجهاش، بویین، با جدیت تمام پیگیر جلب مشارکت ایالات متحده در تضمین امنیت اروپا و بهویژه بریتانیا بود. در همین راستا، مشابه با رویکرد بویین، چرچیل نیز در دوران نخستوزیری خود در دههی ۱۹۴۰ تلاش زیادی برای جلب حمایت نظامی آمریکا در برابر تهدیدات متوجه بریتانیا و حوزهی مشترکالمنافع انجام داد. بنابراین، هر سه نفر، در تحلیل منافع راهبردی بریتانیا در حوزهی دفاعی، اتفاقنظر داشتند.


