سیاست خارجی «چرچیلی» از 1945 تا کنون: تحولات ایدئولوژیک ساختار امپراتوری در مدیریت قدرت و منافع بریتانیا در دوران پسا استعماری

سیاست خارجی «چرچیلی» از 1945 تا کنون: تحولات ایدئولوژیک ساختار امپراتوری در مدیریت قدرت و منافع بریتانیا در دوران پسا استعماری

دو جنگ جهانی تأثیرات متفاوتی بر امپراتوری بریتانیا داشتند. جنگ جهانی اول روند صعودی قدرت امپراتوری بریتانیا را تسریع کرد، چرا که سرزمین‌های تحت قیمومت دشمنان شکست‌خورده به‌عنوان مناطق مورد اعتماد، تحت اختیار بریتانیا قرار گرفتند و همچنین، رابطه‌ی میان بریتانیا و امپراتوری‌اش بزرگ‌ترین آزمون خود را پشت سر گذاشت. این موضوع با مشارکت گسترده کشورهای امپراتوری در تلاش‌های جنگی بریتانیا به‌روشنی نمایان شد. قلمروهای سفیدپوست (White Dominions) به‌تنهایی دو و نیم میلیون سرباز به ارتش بریتانیا افزودند و در کنار پنج میلیون سرباز بریتانیایی در جبهه‌ها جنگیدند. سایر کشورهای امپراتوری، همچون هند و مستعمرات آسیایی و آفریقایی نیز با اعزام شمار چشمگیری از نیروهای نظامی، نقش مؤثری در همراهی با سایر اعضای امپراتوری ایفا کردند.

در نتیجه، قدرت «امپراتوری بریتانیا» صرفاً متکی به توانمندی‌های پادشاهی متحد (United Kingdom) نبود، بلکه حاصل همکاری‌های درون‌امپراتوری و مشارکت گسترده‌ی مردمان مستعمرات و قلمروها در پیروزی در جنگ جهانی اول بود. در واقع، کمیته کابینه‌ای که برای همکاری دفاعی تشکیل شد، «کمیته دفاع امپراتوری» (Committee of Imperial Defence) نام گرفت. پس از جنگ جهانی اول، امپراتوری بریتانیا بیش از یک‌چهارم از سطح خشکی‌های جهان و جمعیت آن را دربر گرفته بود؛ این در حالی بود که پیش از آن، از آغاز قرن بیستم تا سال‌های منتهی به جنگ جهانی اول، سهم بریتانیا از خاک جهان در حدود یک‌پنجم بود.

تأثیر جنگ جهانی دوم اما نقطه عطفی در تاریخ امپراتوری بریتانیا به شمار می‌آید. بریتانیا به‌همراه امپراتوری‌اش از جنگ ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ جان سالم به‌در برد، اما این بقا بهایی گزاف داشت. دوره پس از جنگ جهانی دوم عصری نوین بود، سرشار از تحولات و فشارهایی از جهات گوناگون بر بریتانیا وارد می‌آمد. هرچند پس از جنگ جهانی اول، امپراتوری بریتانیا از نظر وسعت گسترش یافته و در جبهه پیروز در برابر آلمان ظاهر شده بود، اما در جریان آن جنگ، یک‌ششم ثروت خود را از دست داده بود. در مقابل، ایالات متحده نه‌تنها به‌جای یک کشور بدهکار، به کشوری طلبکار بدل شد، بلکه به ملتی تبدیل گشت که نیمی از تولیدات صنعتی جهان را در اختیار داشت. این جایگاه به‌واسطه جمعیت، وسعت سرزمینی و منابع طبیعی‌ای که پس از استقلال کسب کرده بود، حاصل شد؛ عواملی که در نهایت برتری آن کشور را تضمین کردند.

علاوه بر این، اگرچه کشورهای امپراتوری در جریان جنگ جهانی اول همکاری قاطعی با بریتانیا از خود نشان دادند، از اواخر قرن نوزدهم روندی تدریجی اما پیوسته به‌سوی استقلال اقتصادی و سیاسی در میان آن‌ها شکل گرفته بود، به‌ویژه در استرالیا، کانادا، نیوزیلند و آفریقای جنوبی. این روند ناشی از توسعه اقتصادی بومی آن کشورها بود که در نهایت بریتانیا را واداشت در پایان قرن نوزدهم، کنترل قانون‌گذاری در حوزه‌های داخلی از جمله سیاست‌های مالیاتی و تجاری را به آن‌ها واگذار کند.

با به‌دست آوردن اختیار در امور داخلی، قلمروهای سفیدپوست که در قرن بیستم به رسمیت شناخته شدند، خواهان کنترل سیاسی بر سیاست‌های خارجی خود شدند. همچنین، از اواخر قرن نوزدهم، هند نیز خواهان خودگردانی بیشتری بود؛ ابتدا در حوزه داخلی و سپس در سیاست خارجی، گرچه این مطالبات به‌اندازه خواسته‌های استرالیا، کانادا، ایرلند، نیوزیلند و آفریقای جنوبی قوی نبودند. خواست هند آن بود که همچون مستعمرات سفیدپوست از رفتار برابر برخوردار شود و در روند تحولات امپراتوری از دیگران عقب نماند.

با این‌حال، جنگ جهانی اول به تقویت احساسات ملی‌گرایانه در میان قلمروهای سفیدپوست و هند انجامید. تشدید ملی‌گرایی در این کشورها پس از جنگ ۱۹۱۴–۱۹۱۸، در نهایت به تصویب «قانون وست‌مینستر» در سال ۱۹۳۱ انجامید. بر پایه این قانون، جایگاه ملت‌بودگی کامل قلمروهای سفیدپوست به رسمیت شناخته شد و اتحادیه کشورهای مشترک‌المنافع (British Commonwealth) تشکیل گردید، چرا که آن کشورها تصمیم گرفتند روابط خود با بریتانیا را حفظ کنند.

هند که شاهد اعطای ملت‌بودگی کامل به قلمروهای سفیدپوست بود، مسیر آن‌ها را در پیش گرفت، آن‌هم با سرعتی که هیچ‌یک از نخبگان سیاسی بریتانیا آن را پیش‌بینی نمی‌کردند.

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!