سیاست خارجی «چرچیلی» از 1945 تا کنون: تحولات ایدئولوژیک ساختار امپراتوری در مدیریت قدرت و منافع بریتانیا در دوران پسا استعماری
افزون بر توسعه اقتصادی و فناورانهای که در قرن نوزدهم و بیستم در میان قلمروهای سفیدپوست (White Dominions) رخ داده بود و خود بهتنهایی چالشهایی اقتصادی و سیاسی از درون امپراتوری برای بریتانیا ایجاد میکرد، در همان دوره، رقابت فزایندهای نیز در سطح جهانی از سوی قدرتهایی نظیر آلمان، ژاپن، روسیه و ایالات متحده آمریکا پدیدار شد. با اینحال، مهمترین چالش از سوی ایالات متحده بود. با گسترش روزافزون صنعت آمریکا در دوران میان دو جنگ جهانی و نیاز این کشور به بازارهایی فراتر از مرزهایش، اقتصاد ایالات متحده ناگزیر وارد عرصه رقابت و تقابل با نظام اقتصادی امپراتوری بریتانیا شد؛ نظامی که پیشتر نیز، همانگونه که اشاره شد، از درون در معرض تزلزل قرار گرفته بود.
در نتیجه، فشارهایی که پیش از جنگ جهانی دوم وجود داشت، نظیر گسترش چالشهای اقتصادی و سیاسی خارجی بهویژه از سوی ایالات متحده، تحولات درونی امپراتوری مانند اعطای استقلال کامل به قلمروهای سفیدپوست که ناشی از پیشرفتهای اقتصادی و سیاسی آنها بود، و نیز خواست فزاینده هند برای کسب استقلال، همگی موجب شدند بریتانیا در موقعیتی نامطلوبتر برای ورود به جنگی جهانی دیگر قرار گیرد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵، با وجود آنکه بریتانیا بار دیگر در جبهه پیروز قرار گرفت، یکچهارم دیگر از آنچه از ثروتش پس از جنگ اول باقی مانده بود را نیز از دست داد و در عین حال، ویرانی گستردهای بر کشور تحمیل شده بود که لزوم اجرای برنامهای وسیع برای بازسازی را ایجاب میکرد. افزون بر این، از سال ۱۹۴۱ به بعد، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بخش روزافزونی از بار جنگ را بر دوش کشیدند و در نتیجه، بهعنوان دو ابرقدرت نوظهور از جنگ بیرون آمدند؛ با این تفاوت که آمریکا دارای سلاح هستهای نیز بود. گرچه بریتانیا از نظر فناوری توانایی ساخت چنین سلاحی را داشت، اما با توجه به فشارهای عظیم اقتصادی، ورود به رقابت تسلیحاتی هستهای در سطحی مشابه با این دو ابرقدرت از توان بریتانیا خارج بود.
در چنین شرایطی، نخبگان سیاسی بریتانیا با عوامل متعددی مواجه شدند: نخست آنکه، ایالات متحده با اصل استعمارگرایی مخالف بود. آنان معتقد بودند که جنگ را بهنام دموکراسی و آزادی به پیش بردهاند و دلیلی برای ادامه استعمار نمیدیدند، بهویژه آنکه خود دو قرن پیش قربانی استعمار بریتانیا بودند و آن را رد کرده بودند. افزون بر این، تبلیغات سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی که بر استثمار و سرکوب نظام استعماری انگشت میگذاشت، نیز فشارهای ایدئولوژیک مضاعفی بر بریتانیا وارد میکرد.
در این شرایط، نخبگان سیاسی بریتانیا ناگزیر بودند راهحلهایی برای حفظ منافع ملی بیابند. از آنجا که دیگر توانایی دفاع مؤثر از امپراتوری در برابر نظم جهانیِ پدیدآمده پس از ۱۹۴۵ را نداشتند، خطر آن میرفت که منافع بریتانیا تحتالشعاع اتحاد جماهیر شوروی و/یا ایالات متحده قرار گیرد.


