قدرت و نظریه نخبگان
دلیل دوم نگرانی جوامع دموکراتیک، ماهیت خود قدرت نظامی است. در حالی که قدرت نظامی برای دفاع از دولتهای دموکراتیک ضروری است، وجود آن در دست تعداد کمی از افراد، تهدیدی ذاتی برای ارزشهای دموکراتیک محسوب میشود. بنابراین کنترل سیاسی بر ارتش یک مسئله اساسی است. در بریتانیا، کنترل سیاسی ارتش تقریباً امری بدیهی است، زیرا سنت طولانی بیطرفی سیاسی در نیروهای مسلح وجود دارد و تهدید حکومت نظامی عملاً غیرواقعی است. اما همه کشورها چنین ترتیبات قانونی ندارند. حتی در ایالات متحده پس از جنگ، تنش میان ساختار بزرگ نظامی و اصول لیبرال دموکراتیک افزایش یافت. آیزنهاور این مشکل را به عنوان «پیچیده نظامی–صنعتی» توصیف کرد؛ هنگامی که کسبوکار بزرگ و ارتش بهطور جداییناپذیر درهم تنیده شوند، گروه فشار عظیم و ترسناکی ایجاد میشود که برخی معتقدند زندگی آمریکایی را تحت سلطه خود قرار داده و فراتر از کنترل دموکراتیک غیرنظامیان است.27
سوالی که مطرح میشود این است: اگر قدرت نظامی هم از نظر انتخاباتی غیرمحبوب و هم از نظر کنترلی دشوار است، چرا دولتها آن را حذف نمیکنند؟ پاسخ این است که مدیریت بدون قدرت نظامی، از پذیرش پیامدهای آن خطرناکتر است. با توجه به دنیای کنونی، قدرت نظامی برای بسیاری از سیاستمداران شرط بقا و امنیت ملی است. با این حال، در جهان مدرن، اهداف دولتها بیشتر معطوف به بهبود روابط تجاری، تأمین بازارها، جلب دوستان سیاسی و کسب اعتبار جهانی است تا استفاده از قدرت نظامی برای کنترل جمعیت. بنابراین، قدرت نظامی در بسیاری موارد بازدارنده و حتی مضر تلقی میشود.
در این فصل، روشهای مختلف کنترل جامعه بررسی شد و در فصل بعد، به نهادهایی که مسیر هدایت جامعه را تعیین میکنند، یعنی ساختار قدرت، پرداخته خواهد شد.
قدرت
در فصل گذشته آموختیم که «دولت در جامعه معاصر تأثیر عمیقی بر زندگی مردم دارد. از لحظه تولد تا لحظه مرگ، سرنوشت افراد تا حدی توسط حکومت تنظیم و کنترل میشود که پیش از این بیسابقه بوده است.»28 این نکته را میتوان با یک تشبیه ساده توضیح داد: کودکان تنها به دلیل قدرت والدین خود از آنها اطاعت نمیکنند، بلکه باور دارند والدین حق دارند به آنها دستور دهند، چه به خاطر سن و تجربه باشد یا صرفاً به دلیل والد بودن، حتی اگر همیشه از این دستورات خوششان نیاید. در مدرسه نیز دانشآموزان صرفاً به دلیل قدرت معلمان اطاعت نمیکنند؛ آنها میپذیرند که معلمان باید در موقعیتی باشند که بتوانند به آنها دستور دهند. به طور کلی، افراد در جامعه مدرن قبول دارند که دولت باید در موقعیتی باشد که کشور را اداره کند. بنابراین میتوان گفت که در جامعه مدرن، شهروندان در واقع انتظار دارند دولت در زندگی آنها دخالت کند.
برای حکومتی که تنها به قدرت نظامی متکی باشد، حفظ کنترل دارای معایب قابل توجهی است. در بلندمدت برای همه کسانی که در موقعیت قدرت قرار دارند، مهم است که موقعیتشان از سوی کسانی که بر آنها حکومت میکنند، مشروع و معتبر شناخته شود. پروفسور B. Crick در مقاله خود با عنوان «مفاهیم پایه برای آموزش سیاسی» میگوید: «احتمالاً همه حکومتها به نوعی توانایی اعمال زور یا خشونت نیاز دارند، اما هیچ حکومتی نمیتواند بدون مشروعیت و بدون آنکه مورد احترام، محبت یا پذیرش عمومی قرار گیرد، در طول زمان خود را حفظ کند؛ در غیر این صورت مجبور به استفاده مستمر از خشونت آشکار خواهد شد که این امر به ندرت اتفاق میافتد.»
در این چارچوب، اعمال قدرت به مسئله اقتدار تبدیل میشود. اقتدار به معنای توانایی و قابلیت وادار کردن مردم به انجام کاری است، زیرا آنها بر این باورند که فرد یا گروهی حق دارد به آنها دستور دهد. کسانی که دارای اقتدار هستند، دنبال میشوند زیرا باور عمومی بر این است که آنها نیازهای جامعه یا سیستم سیاسی را برآورده میکنند. بنابراین اقتدار با احترام پیوند میخورد که مشروعیت ایجاد میکند و در نتیجه به قدرت منجر میشود.


