قدرت و نظریه نخبگان
در زندگی روزمره، وجود طبقه حاکم بهوضوح مشاهده میشود. این موضوع برای همه روشن است که در هر کشور، چه توسعهیافته و چه در حال توسعه، مدیریت امور عمومی در دست اقلیت تأثیرگذاری است که اکثریت، خواه با میل و خواه بدون میل، از آن تبعیت میکنند. وضعیت مشابهی در کشورهای همسایه نیز مشاهده میشود و در واقع تصور یک جهان کاملاً متفاوت دشوار است – جهانی که در آن همه افراد مستقیماً تحت فرمان یک نفر قرار داشته باشند بدون هیچ رابطهای از برتری یا تبعیت، یا جهانی که در آن همه افراد به طور برابر در اداره امور سیاسی سهیم باشند. اگر ما به گونهای متفاوت در نظریه استدلال کنیم، این تا حدی به عادتهای دیرینهای که در تفکر خود دنبال میکنیم و تا حدی به اهمیت اغراقآمیزی که برای دو واقعیت سیاسی قائل میشویم، بازمیگردد، واقعیتهایی که در ظاهر بسیار بزرگتر از آنچه هستند جلوه میکنند.38
واقعیت اول این است که در همه ساختارهای سیاسی، همواره فردی به عنوان رهبر در میان سران طبقه حاکم وجود دارد که در رأس دولت قرار دارد. این فرد همیشه دارنده قدرت مطلق قانونی نیست. گاهی همراه او نخستوزیر یا یک مقام اجرایی دیگر وجود دارد که قدرت واقعی بیشتری از حاکم دارد. در موارد دیگر، به جای رئیسجمهور منتخب، موقعیت تأثیرگذار مانند معاون رئیسجمهور که انتخاب رئیسجمهور را تضمین کرده است، امور حکومتی را اداره میکند. در برخی موارد نیز ممکن است به جای یک فرد، دو یا سه نفر وظایف کنترل عالی را انجام دهند.
واقعیت دوم این است که هر نوع سازمان سیاسی، فشارهای ناشی از نارضایتی تودههای تحت حکومت و همچنین احساساتی که آنها را تحت تأثیر قرار میدهد، تأثیر مشخصی بر سیاستهای طبقه حاکم اعمال میکند. این موضوع در مراحل بعدی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
براساس مطالعات علمی، برتری واقعی مفهوم طبقه حاکم یا سیاسی در این است که ساختار متغیر طبقات حاکم اهمیت برجستهای در تعیین نوع حکومت و همچنین سطح تمدن جوامع مختلف دارد. طبق یک روش دستهبندی شکلهای حکومت که هنوز رایج است، ترکیه و روسیه تا اوایل قرن بیستم سلطنتهای مطلقه بودند، بریتانیا و ایتالیا سلطنتهای مشروطه یا محدود داشتند و فرانسه و ایالات متحده به عنوان جمهوری طبقهبندی میشدند. این طبقهبندی بر این اساس بود که در دو کشور اول، رهبری دولت ارثی بود و رئیس nominalاً قدرتمند مطلق به شمار میرفت؛ در دو کشور دوم، مقام ارثی بود اما قدرت و اختیارات محدود بود؛ و در دو کشور آخر، رئیسجمهور انتخابی بود.
با این حال، این نوع طبقهبندی میتواند سطحی و سادهانگارانه به نظر برسد. هرچند روسیه و ترکیه هر دو سلطنت مطلقه بودند، شباهت کمی در شیوه مدیریت سیاسی، سطح تمدن و سازمان طبقه حاکم آنها وجود داشت. به همین ترتیب، رژیم ایتالیا پیش از جنگ جهانی دوم، هرچند سلطنتی بود، شباهت بیشتری به رژیم جمهوری فرانسه داشت تا رژیم سلطنتی بریتانیا. در عین حال، تفاوتهای مهمی بین سازمان سیاسی ایالات متحده و فرانسه، هر دو جمهوری، وجود دارد.
طبقهبندیای که پیشتر درباره آن صحبت کردیم (که دولتها را به سلطنتهای مطلقه، سلطنتهای محدود و جمهوریها تقسیم میکند) توسط مونتسکیو مطرح شد و هدف آن جایگزینی دستهبندی کلاسیک ارسطو بود که در آن دولتها به سه نوع سلطنت، اشرافیت و دموکراسی تقسیم میشدند. طبق نظر ارسطو، دموکراسی در واقع نوعی اشرافیت با عضویت نسبتاً گسترده بود. او در واقع شاهد این بود که در هر دولت یونانی، چه اشرافی و چه دموکراتیک، همواره یک نفر یا چند نفر نفوذ غالبی داشتند.
از زمان پولیبیوس تا زمان مونتسکیو، بسیاری از نویسندگان تلاش کردند تا دستهبندی ارسطو را با وارد کردن مفهوم «دولتهای مختلط» کامل کنند. بعدها نظریه دموکراتیک مدرن که ریشه در افکار روسو داشت، بر این اصل استوار شد که اکثریت شهروندان هر دولت میتوانند و باید در زندگی سیاسی آن شرکت کنند، و آموزه حاکمیت مردم هنوز بر ذهن بسیاری از افراد تأثیر دارد، با وجود این که مطالعات مدرن به روشنی نشان میدهند که اصول دموکراتیک، سلطنتی و اشرافی در هر سازمان سیاسی در کنار یکدیگر عمل میکنند.39


