ضد استعمارگرایی آمریکا و فروپاشی امپراتوری بریتانیا فشارهای گوناگون بر ساختار امپراتوری بریتانیا: ظهور صلح بریتانیایی (Pax Americana)

دفاع از امپراتوری
اگرچه شاید عجیب به نظر برسد، در میانههای سده نوزدهم، گروه کوچکی از جزایر واقع در شمال غربی قاره اروپا، به قدرت پیشرو در عرصه جهانی تبدیل شده بود. با این حال، پیش از سده هفدهم، «انگلستان کوچک که به گونهای نامطمئن بر لبه خشکی بزرگ اروپا جای گرفته بود، هرگز چندان شاخص نبود، مگر به عنوان موضوعی برای رفتوآمدهای گاهوبیگاه تودههای توتنی و گالی. انگلستان نه مرکز تمدن بود، نه کانون قدرت نظامی و نه حتی از اهمیت اقتصادی برخوردار بود.»1
احساس تهدید شدید، انگلیسیها را واداشت تا تلاشی جدی برای دور زدن یا خنثیسازی قدرتهایی که سد راهشان شده بودند، انجام دهند. با موقعیتی ضعیف در سلسله مراتب قدرت، انگلیسیها مجبور بودند برای تثبیت هویت و عزت نفس خود مبارزه کنند. گزینه دیگر، له شدن تحت قدرت اسپانیای قارهای و بعدها فرانسه بود. بنابراین، در قرن شانزدهم نشانههایی از بیتابی نسبت به این وضعیت و اضطرابی برای به کارگیری هرگونه قدرت نظامی یا اقتصادی که میتوانستند توسعه دهند، آشکار شد.
بریتانیاییها تازهواردان پدیده گسترش اروپایی بودند که چهار قرن پیش از آن تاریخ جهان را مشخص کرده بود. «هنگامی که اولین مستعمره در ویرجینیا در سال ۱۶۰۷ تأسیس شد، انگلیسیها در گسترش استعماری حدود صد سال از پرتغالیها و اسپانیاییها عقب بودند. با این حال، در قرون بعد، بریتانیاییها نه تنها رهبران محلی در آمریکا، آسیا، آفریقا و اقیانوسیه را مطیع خود کردند، بلکه رقبای اروپایی خود از جمله اسپانیاییها، پرتغالیها و هلندیها را نیز شکست دادند و رقبای امپریالیستی دیگر مانند آلمانیها، روسها و آمریکاییها را در حالت تدافعی نگه داشتند.»2
تا پایان قرن شانزدهم، انگلیسیها مسیر گسترش امپراتوری را در پیش گرفته بودند، به طوری که تا دهه ۱۹۳۰، همانگونه که مطالعات پیشین ما نشان دادهاند، بیش از یکچهارم خشکیهای جهان را تحت پوشش داشتند و یکچهارم جمعیت جهان را در بر میگرفتند. اگرچه در ابتدا احساس تهدید بود که انگلیسیها را به نمایش قدرت نظامی و اقتصادی در برابر سایر قدرتها واداشت، اما با گذشت زمان، این طمع تجار بود که محرک اصلی شد. بریتانیاییها («نام در سال ۱۷۰۷ از انگلستان به بریتانیا و در سال ۱۸۰۱ به پادشاهی متحده تغییر یافت»3) نیاز به تأمین بازارها برای خود داشتند و بنابراین میبایست نقش جهانی خود را در طول قرون به طور مؤثری افزایش میدادند.
قدرت بینالمللی، ماهیتاً نسبی است نه مطلق، و سنجش آن آسان نیست. این قدرت شامل عناصر اخلاقی و معنوی غیرقابل اندازهگیری است؛ همانطور که چرچیل با اشاره به گفته معروف استالین («پاپ! چند لشکر دارد؟») خاطرنشان کرد، استالین میبایست به شمار قابل توجهی از عوامل غیرنظامی که در رژهها دیده نمیشدند توجه میکرد. از جمله عناصر ملموس قدرت یک دولت میتوان به نیروهای مسلح، اراده به استفاده از آنها و تناسبشان با مأموریتهای محتمل؛ قابلیت دفاع از مرزها و خطوط ارتباطی؛ اتحادها؛ خدمات اقتصادی و مالی؛ انسجام داخلی و حس وحدت و هویت؛ کارایی مدیریت؛ کیفیت رهبری سیاسی و نظامی؛ و بخت و اقبال اشاره کرد.4
با توجه به ویژگیهای جغرافیایی پادشاهی متحده، میتوان گفت امپراتوری بریتانیا پیش از هر چیز محصول برتری دریایی این کشور بود. وظیفه اصلی نیروی دریایی، حفظ جریان بیوقفه صادرات و واردات بود. در اوایل دهه ۱۹۰۰، هر روز ۵۰٬۰۰۰ تن مواد غذایی و ۱۱۰٬۰۰۰ تن کالا باید به پادشاهی متحده وارد میشد تا نان روزانه مردم بدون وقفه تأمین شود و فعالیتهای روزمره ادامه یابد. حتی در مورد نیروی هوایی نیز «هرچند هواپیماها خود میتوانستند به منطقه عملیاتی پرواز کنند، اما نیروی انسانی و تجهیزات پیچیده زمینی که بدون آنها یک اسکادران هوایی قادر به فعالیت نبود، سریعتر از آنچه بتوان از طریق دریا حملشان کرد جابجا نمیشدند.»5 بنابراین باز هم این نیروی دریایی بود که نقش تعیینکننده ایفا میکرد. علاوه بر محافظت از خطوط دریایی بریتانیا، وظیفه نیروی دریایی محروم کردن دشمن از استفاده از راههای دریایی بود. نیروی دریایی که برای ایفای نخستین نقش کافی باشد، قطعاً برای نقش دوم نیز کاملاً شایسته خواهد بود.
دو عامل قدرت دریایی را تعیین میکرد. اول حجم و پراکندگی تجارتی بود که میبایست محافظت شود. محمولههای دریایی در هر نقطه از مبدأ تا مقصد در معرض توقف بودند. به عنوان مثال، «تأمین غلات پادشاهی متحده میتوانست در دهانه رود سنت لورنس، نزدیک سندی هوک، یا ریور پلات، و همچنین در کانال انگلیس قطع شود.
کشتیهای تجاری حامل محمولهها در هر نقطه از سفر خود در معرض تصرف یا نابودی توسط هر کشتی مسلح دشمن، خواه یک کشتی جنگی یا کشتی تجاری تبدیلشده به این منظور، بودند.»6 بنابراین وظیفه نیروی دریایی بریتانیا تأمین محافظت برای کشتیهای تجاری حامل محمودهها در تمام دریاهایی بود که این کشتیها از آن میگذشتند، به میزانی که در مناطق مختلف با توجه به دشمن خاص آن مقطع مورد نیاز بود.
توانایی خنثیسازی نیروی دریایی رقبا، عامل حیاتی دیگری در استراتژی دریایی بریتانیا محسوب میشد. این اصل استراتژیک ایجاب میکرد که نیروی دریایی سلطنتی همواره از قابلیتهای متناسبی در برابر تهدیدات مختلف برخوردار باشد: در مواجهه با ناوگان اقیانوسپیماهای دشمن، میبایست کروزرهای همتراز در اختیار داشته باشد؛ در برابر زیردریاییها به شناورهای تخصصی ضدزیردریایی مجهز باشد؛ و در مناطق بحرانی، سیستمهای دفاع هوایی برای مقابله با تهدیدات هوایی دشمن مستقر کند.
دولت بریتانیا بهصورت مستمر موظف بود نیروی دریایی را در سطحی حفظ کند که هم قادر به دفاع از خطوط ارتباطی دریایی حیاتی باشد و هم توان مقابله با تهدیدات بالقوه را دارا باشد. این الزام به معنای اجرای برنامهای مداوم برای نوسازی ناوگان بود، چرا که از یکسو رقبای خارجی پیوسته در حال تقویت ناوگان خود بودند و از سوی دیگر پیشرفتهای فناوری، کشتیهای قدیمی را به سرعت منسوخ میکرد.


