بهرهگیری حزب کارگر بریتانیا از کمک های بشر دوستانه به مثابه ابزاری برای دیپلماسی بینالمللی در قرن بیستویکم
برای نظارت بر تقسیم کشور، هر دو حزب کنگره و لیگ مسلمانان در یک دولت موقت مشارکت کردند. در اوایل ژوئن، طرح تقسیم برای دو کشور تازه تأسیس هند و پاکستان رسماً اعلام شد. در ژوئیه ۱۹۴۷، «قانون استقلال هند» به سرعت از پارلمان بریتانیا عبور کرد. در ۱۵ اوت ۱۹۴۷، هند و پاکستان استقلال خود را کسب کردند. پاکستان از شرق بنگال، پنجاب غربی، سند و بلوچستان تشکیل شد. حدود ۸۰ میلیون نفر در نهایت خود را در پاکستان یافتند و ۳۲۰ میلیون نفر در هند باقی ماندند. مهاجرت گستردهای از هندوها از قلمروی مشخص شده برای پاکستان و از مسلمانان از قلمروی هند رخ داد. مهاراجاها، راجاها و نیزامها به مناسبترین کشورهای تازه تأسیس پیوستند.
در پاکستان، محمدعلی جناح به عنوان فرماندار کل منصوب شد. لرد مونتباتن مدتی کوتاه به عنوان فرماندار کل هند خدمت کرد که در آنجا نهرو به نخستوزیری رسید. گاندی، که مردم را پشت حزب کنگره بسیج کرده و تا آخرین لحظه برای جلوگیری از خشونتهای مذهبی تلاش کرده بود، پنج ماه پس از استقلال توسط یک افراطی هندو ترور شد. جناح نیز در اواخر سال ۱۹۴۹ درگذشت.
پیشرفت در مسیر استقلال هند، راه را برای تمام مستعمرات ابتدا در آسیا، سپس در آفریقا و نهایتاً در دیگر مناطق برای حرکت به سوی استقلال هموار کرد. پس از آن، حرکتهایی برای استقلال در برمه و سیلان در آسیا شکل گرفت. در مورد برمه، این کشور هرگز اجازه نداد بریتانیا پس از شکست ژاپنیها به طور کامل بازگردد. میتوان گفت که شکست ناگهانی بریتانیا در سنگاپور در سال ۱۹۴۲، انگیزهای برای تمام مستعمرات جهت مبارزه برای استقلال بود. پروفسور کریگتون اینگونه بیان کرده است: «تصرف سنگاپور توسط ژاپنیها در فوریه ۱۹۴۲، فاجعهای بسیار بزرگتر برای امپراتوری بهعنوان یک کل و به تبع آن برای بریتانیا بهعنوان یک قدرت امپراتوری بود، نسبت به تخلیه دانکرک.»20 برمه در ژانویه ۱۹۴۸ به یک جمهوری تبدیل شد. بسیاری از مستعمرات آسیایی، مانند سیلان و مالایا، از تجربه سیاسی برخوردار بودند. بنابراین، بریتانیا با حرکت آنها به سوی استقلال مخالفتی نداشت. برای مثال، پیشرفت سیلان به سوی استقلال، روندی دراماتیک نداشت.
الگوهای مشابه اعطای استقلال به هند در دیگر مستعمرات آسیایی نیز تکرار شد. با این حال، روند دستیابی به استقلال سیاسی برای مستعمرات در دیگر بخشهای امپراتوری بریتانیا، مانند شرق آفریقا و جاهای دیگر، به اندازه مستعمرات آسیایی روان و بیدردسر نبود. این امر عمدتاً به این دلیل بود که سیاستگذاران لندن نسبت به شناسایی مشروعیت رهبران ملیگرای محلی مردد بودند.
تا سال ۱۹۵۱، هنگامی که دولت کارگر در انتخابات عمومی شکست خورد، تحول عظیمی در امپراتوری رخ داده بود. دولت کارگر عملاً قدرت را به حدود ۵۰۰ میلیون نفر منتقل کرده بود.
با این حال، همانطور که پروفسور پرثا گوپتا اشاره کرده است، «نباید دیدگاه سادهانگارانه یا احساسی نسبت به سیاست استعماری حزب کارگر اتخاذ کرد.»21 او ادامه میدهد که «ملاحظات مربوط به منافع ملی و امپراتوری، به ویژه در رابطه با دفاع و نیازهای اقتصاد بریتانیا، در تعیین سیاست حزب کارگر در مالایا، سیلان، شرق آفریقا، فدراسیون پیشنهادی آفریقای مرکزی و سایر مناطق بین سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۱ مؤثر بوده است.»22


