فرایند گسترش و توسعه امپراتوری بریتانیا

فرایند گسترش و توسعه امپراتوری بریتانیا

بار دیگر، دلیل دیگری برای تصاحب این متصرفات وجود نداشت جز «کسب سود ــ از رهگذر مواد خام، بازارهای نویدبخش، فرصت‌های سرمایه‌گذاری، یا محروم ساختن رقبای تجاری از امتیازات ناموجه.»3 به عنوان آزاد‌تجاران، بریتانیایی‌ها خود را تا حدی قانع ساخته بودند که موظفند حمایت‌گرایان را از بازارهای توسعه‌نیافته بیرون نگه دارند. آنان به این نکته نیز می‌بالیدند که هنگامی که سرزمینی جدید به تصرفشان درمی‌آمد، تجارت آن برای همگان آزاد بود. «با این حال، اقتصاد باید به پشتوانه راهبردی تقویت می‌شد و از همین رو، امپراتوری به بازتولید و گسترش خویش منجر گردید.»4 برای حفاظت از بنادر، لازم بود پس‌کرانه‌ها تصرف شوند؛ برای ایمنی مسیرهای تجاری، پایگاه‌ها ضرورت داشتند. هر دره‌ای به دره‌ای دیگر می‌انجامید، هر رودخانه‌ای به سرچشمه‌هایش و هر دریا به کرانه‌ای دیگر.

در ادامه، انگیزه‌هایی از نوع والاتر نیز به آن محرک‌های مادی، هرچند اغلب مبهم، افزوده شد. برای نمونه، دست‌کم از قرن نوزدهم به بعد ــ اگر نه زودتر ــ امپراتوری بریتانیا خود را همچون «جامعه‌ای برای بهبود بشریت» تلقی می‌کرد، جامعه‌ای که به تعالی انسان متعهد بود. بریتانیایی‌ها که به‌واسطه نظام‌های خویش به قله جهان رسیده بودند، به پیشرفت به‌مثابه حقیقتی مطلق باور داشتند و می‌پنداشتند کلیدهای آن را در اختیار دارند. شعار لاتین AUSPICIUM MELIORIS AEVI، به معنای «نشانه‌ای از روزگاری بهتر»، بر نشان افتخارآمیز «انجمن امپراتوری شوالیه‌گری» ــ *والاترین نشان سنت مایکل و سنت جورج* ــ نقش بسته بود.5 در نگاه آنان، «راه بریتانیا» راه حقیقی بود؛ از تجارت آزاد تا سلطنت، و این امتیاز بریتانیایی‌ها محسوب می‌شد که آن را در سراسر جهان اشاعه دهند. از رهگذر امپراتوری، تجارت برده لغو گردید و از طریق همین امپراتوری، بسیاری از هیئت‌های مذهبی مسیحی به‌منظور نشر کلمه خداوند رهسپار جهان شدند.

میل به نیکوکاری نیرویی واقعی در ذات امپراتوری بود، و همراه با آن، نوعی حس مسئولیت حقیقی، مسئولیتی مسیحی، جریان داشت. گاه، به‌ویژه در میانه قرن نوزدهم، مأموریت آنان لحنی پررنگ از «عهد عتیق» به خود می‌گرفت: سربازان با کتاب مقدس در دست می‌جنگیدند و کارگزاران، همچون پیامبران ریش‌دار، پشت میزهای خود می‌نشستند. «تا دهه ۱۸۹۰ این شور و صلابت فروکش کرده بود؛ اما همچنان به اصل بنیادین وفادار ماند که بریتانیایی‌ها مردمانی برگزیده‌اند، که بر شانه‌شان دست قدرتی برتر نهاده شده و مأمور به اجرای اراده او در جهان‌اند.»6

نمی‌توان گفت غرور بریتانیایی‌ها بی‌پایه بود. افزون بر امپراتوری نیرومندی که ساختار آن را در ادامه این فصل بررسی خواهیم کرد، آنان خالقانی نوآور نیز بودند. آنان که از convulsions اجتماعی‌ای که سراسر اروپا را درنوردید گریخته بودند، الگویی از ثبات لیبرال در عین سنت‌گرایی ارائه کردند. مهارت اولیه آنان در بهره‌گیری از نیروی بخار و تمام دستاوردهای مترتب بر آن، به ایشان برتری فناورانه‌ای نسبت به سایر ملت‌ها بخشید؛ برتری‌ای که در خدمت اهداف امپریالیستی به کار گرفته شد. علاوه بر این، انعطاف‌پذیری قانون اساسی نانوشته آنان برای یک دولت توسعه‌طلب ابزاری سودمند بود.

بریتانیایی‌ها به‌عنوان یک ملت جزیره‌نشین، آگاهی بیشتری از جهان نسبت به ملت‌های قاره‌ای داشتند؛ زیرا ناوگان دریایی‌شان از مجموع کشتی‌های تمامی دیگر کشورها بیشتر بود، و به ندرت خانواده‌ای در بریتانیا یافت می‌شد که یکی از مردان آن برای دریانوردی، جنگ یا حتی سکونت دائمی رهسپار سرزمین‌های دور نشده باشد. افزون بر این، آنان در گذر سالیان یک «نخبه امپراتوری» پرورده بودند که امپراتوری برایشان یک رسالت حقیقی بود. این حاکمان، محصول نهادهایی بودند که در فصل نخست معرفی شدند؛ به‌ویژه مدارس عمومی. این مدارس مردان را به انضباط، بردباری و خویشتن‌داری می‌آموختند و معمولاً پسران از همان سنین پایین تجربه فرماندهی می‌یافتند. اعضای طبقه حاکم امپراتوری «به‌طور مستقیم از وجود امپراتوری منتفع می‌شدند؛ چه در قالب مشاغل، چه در قالب سود سهام و امثال آن.»7

این دستاوردها و غرور ملی طی سالیان متمادی شکل گرفت، اما در قرن نوزدهم بود که این فرایند بیشترین شتاب را یافت و به اوج خود رسید. با این حال، در اواخر این قرن، فرانسه و آلمان به‌عنوان تهدیدهای بالقوه نسبت به منافع بریتانیا تلقی می‌شدند. ازاین‌رو، چمبرلین مناسب دید که به‌طور رسمی سیاستی را ترویج کند که هم حافظ منافع بریتانیا باشد و هم همچنان درهای گشایش بازارهای جدید را برای پاسخ به نیازهای توسعه داخلی باز نگاه دارد.

«میان دهه ۱۸۸۰ تا ۱۹۳۰، قدرت امپراتوری بریتانیا در اوج خود قرار داشت.»

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!