قدرت و نظریه نخبگان

قدرت و نظریه نخبگان

همچنین می‌توان گفت که قدرت به ویژه در دوران معاصر دارای پایه تصمیم‌گیری است، زیرا دولت برای شهروندان تصمیم می‌گیرد و اقدامات آن‌ها بر اساس تصمیمات دولت شکل می‌گیرد. به عبارت دیگر، دولت A نسبت به شهروندان B آن‌قدر قدرت دارد که می‌تواند B را وادار کند کاری را انجام دهد که در غیر این صورت انجام نمی‌داد. طبق نظر لاکس، «قدرت می‌تواند برای شکل‌دهی به ترجیحات مردم اعمال شود به گونه‌ای که نه تعارض آشکار و نه پنهان وجود داشته باشد.»29

لاکس ادامه می‌دهد: «آیا اعمال نهایی و پنهان قدرت آن نیست که مردم را تا حدی از داشتن نارضایتی بازدارد، با شکل‌دهی به ادراک، شناخت و ترجیحاتشان به گونه‌ای که نقش خود را در نظم موجود بپذیرند، یا به دلیل اینکه جایگزینی نمی‌بینند، یا آن را طبیعی و تغییرناپذیر می‌دانند، یا آن را الهی و سودمند می‌پندارند؟ فرض اینکه نبود نارضایتی برابر با توافق واقعی است، تنها امکان توافق مصنوعی یا دست‌کاری شده را نادیده می‌گیرد.»30 بنابراین می‌توان گفت که قدرت اجرایی در یک دولت مدرن شباهت‌هایی با حرفه پزشکی دارد. در حوزه سلامت، برتری مدل پزشکی سلامت و بیماری، موقعیت قدرتمند پزشکان را حفظ می‌کند. اگرچه مدل‌ها و ارزش‌های دیگری برای سلامت وجود دارد، اما همیشه در رتبه دوم قرار می‌گیرند. همان‌طور که Alford (1975a) استدلال می‌کند، حرفه پزشکی منافع ساختاری غالب در حوزه سلامت است؛ گروه‌های دیگر یا در حال چالش‌اند یا سرکوب می‌شوند و سلطه پزشکی موجب می‌شود مسائل به نحوی تعریف شوند که به نفع پزشکان باشد.31 بنابراین حتی اگر تعارضات آشکار رخ ندهد، قدرت اعمال می‌شود.

همچنین گفته شده است که حکومت مؤثر و مردمی نمی‌تواند در غیاب یک دولت دارای حزب یا ساختار مدنی وجود داشته باشد، زیرا شهروندان هیچ راهی برای برقراری کانال ارتباطی با مقامات جهت ارائه دیدگاه‌های خود ندارند. این امر باعث می‌شود دولت آسیب‌پذیر شود، زیرا موقعیت آن از نظر مردم جدا، نامرتبط و حتی بیگانه به نظر برسد.

در نتیجه، بررسی اهمیت احزاب سیاسی ضروری به نظر می‌رسد. در گذشته احزاب سیاسی وجود نداشتند و هنوز هم در بسیاری از کشورها کم‌رنگ هستند. دلیل این امر این است که اولاً، محافظه‌کاران احزاب را، و حق هم دارند، به عنوان چالشی برای ساختار اجتماعی موجود می‌بینند. وقتی احزاب وجود ندارند، رهبری سیاسی از جایگاه فرد در سلسله‌مراتب سنتی حکومت و جامعه ناشی می‌شود. «احزاب نوآوری‌هایی هستند که به‌طور ذاتی تهدیدی برای قدرت سیاسی نخبگان مبتنی بر ارث، جایگاه اجتماعی یا مالکیت زمین محسوب می‌شوند.» نگرش محافظه‌کارانه نسبت به احزاب در هشدار واشنگتن در سال ۱۷۹۴ به خوبی منعکس شده است، هنگامی که او گفت «جامعه‌های خودساخته» بی‌وقفه در تلاش‌اند تا بذر بی‌اعتمادی، حسادت و نارضایتی در کشور بکارند و اگر متوقف نشوند، دولت کشور را نابود خواهند کرد.32

بنابراین، یک پادشاه حاکم احزاب سیاسی را به عنوان نیروهایی می‌بیند که اقتدار او را به چالش می‌کشند و متحدسازی و مدرن‌سازی کشورش را دشوار می‌کنند. تلاش برای ترکیب حکومت پادشاهی و حکومت حزبی تقریباً همیشه با شکست مواجه می‌شود. انتخاب باید بین پادشاهی مشروطه و یک نظام تک‌حزبی مانند شوروی باشد. اگر فرد یا گروهی بخواهد اقتدار محافظه‌کارانه و سیاست‌های مدرن‌سازی را ترکیب کند، گزینه اول جذاب‌تر است. «پادشاه مدرن باید خود را به عنوان ‘پادشاه میهن‌پرست’ ببیند که ‘هیچ حزبی را دنبال نمی‌کند، بلکه مانند پدر مشترک مردمش حکومت می‌کند’.» رهبران غیرشاهی محافظه‌کار نیز نظرات مشابهی دارند، مانند ساریث، ایوب‌خان، فرانکو و ری، که مخالف توسعه احزاب هستند، هرچند ممکن است مجبور شوند با نیاز به احزاب مصالحه کنند. زیرا کشوری بدون احزاب همچنین کشوری بدون ابزار نهادی برای ایجاد تغییر مستمر و جذب اثرات آن است و توانایی آن برای مدرن‌سازی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به شدت محدود است. «یک رژیم بدون احزاب به ناچار، همان‌طور که دوورژه می‌گوید، رژیمی محافظه‌کار است.»33

ثانیاً، محافظه‌کاران و مدیران در یک دولت در حال مدرن‌سازی، احزاب را نمی‌پسندند. دلیل آن این است که مدیران از پذیرش پیامدهای مدرن‌سازی برای گسترش مشارکت عمومی در سیاست‌ها سرباز می‌زنند، زیرا در بوروکراسی هدف، کارایی و حذف تعارض است. آن‌ها احساس می‌کنند احزاب ملاحظات غیرمنطقی و فاسد را وارد روند کارایی اهدافی می‌کنند که همه باید بر آن توافق داشته باشند. محافظه‌کاران هم جنبه‌های منطقی و هم جنبه‌های مشارکتی مدرن‌سازی سیاسی را نمی‌پذیرند.

ثالثاً، افرادی هستند که مشارکت را می‌پذیرند اما ضرورت سازماندهی آن را قبول ندارند. «باور آن‌ها به دمکراسی مستقیم نوعی نگرش مردم‌گرایانه و روسویی است. مخالف محافظه‌کار احزاب معتقد است ساختار اجتماعی موجود برای پیوند مردم با دولت کافی است، مخالف اداری معتقد است ساختار بوروکراتیک این نیازها را برآورده می‌کند، و مخالف مردم‌گرا نیازی به هیچ ساختار واسطه بین مردم و رهبران سیاسی نمی‌بیند و خواهان ‘دمکراسی بدون حزب’ است.» جایا پراکاش نارایان به همراه جمال عبدالناصر و هایله سلاسی، اهمیت احزاب برای مدرن‌سازی سیاسی را انکار می‌کنند.34

بنابراین، محافظه‌کاران احزاب را به عنوان چالشی برای سلسله‌مراتب موجود می‌بینند، مدیران به عنوان تهدیدی برای حکومت ملی و مردم‌گرایان به عنوان مانعی برای بروز اراده عمومی. با این حال، تمام این انتقادات دارای یک موضوع مشترک هستند. همان‌طور که جرج واشنگتن گفته است:

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!