قدرت و نظریه نخبگان

قدرت و نظریه نخبگان

«احزاب همواره باعث حواس‌پرتی شوراهای عمومی و تضعیف مدیریت عمومی می‌شوند، جامعه را با حسادت‌های بی‌اساس و هشدارهای کاذب تحریک می‌کنند، دشمنی یک بخش را علیه بخش دیگر برمی‌انگیزند، گاهی شورش و قیام را شعله‌ور می‌کنند، درهای نفوذ خارجی و فساد را باز می‌گذارند که از طریق شور و هیجان حزبی به دولت دسترسی می‌یابد. بدین ترتیب سیاست و اراده یک کشور تابع سیاست و اراده کشور دیگری می‌شود.»35

این اظهارات به‌وضوح چهار انتقاد اصلی نسبت به احزاب سیاسی در زمان حاضر را بیان می‌کنند. دولت بدون حزب، مناسب یک جامعه سنتی است، اما با مدرن شدن جامعه، دولت بدون حزب به‌تدریج به دولت ضدحزب تبدیل می‌شود. در مراحل بعد تلاش‌هایی صورت می‌گیرد تا جایگزین‌هایی برای احزاب فراهم شود و تکنیک‌هایی برای سازماندهی مشارکت سیاسی پیدا شود به‌گونه‌ای که پیامدهای گسترش و اختلال‌آفرین آن به حداقل برسد. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، هرچه دولت در یک جامعه در حال مدرن‌سازی نسبت به احزاب سیاسی خصمانه‌تر باشد، ثبات آینده آن جامعه به احتمال بیشتری با خطر مواجه می‌شود. کودتای نظامی در دولت‌های بدون حزب بسیار شایع‌تر از هر نوع نظام سیاسی دیگر است و هرچه فرآیند مدرن‌سازی پیش رود، سیستم بدون حزب شکننده‌تر می‌شود.

«یک نظام حزبی سیاسی قوی این توانایی را دارد که نخست، مشارکت را از طریق سیستم گسترش دهد و بدین ترتیب فعالیت اقتصادی یا سیاسی انقلابی را پیشاپیش مهار یا هدایت کند، و دوم، مشارکت گروه‌های تازه‌ بسیج‌شده را به‌گونه‌ای تعدیل و هدایت کند که نظم سیستم دچار اختلال نشود. علاوه بر این، در بلندمدت، رقابت میان احزاب و گروه‌هایی که خارج از سیستم سیاسی یا در سیستم سیاسی متفاوتی (یک قدرت امپریالیستی، یک الیگارشی سنتی) هستند، باید نهادی شود و در درون سیستم سیاسی مدیریت شود.»

کسانی که در موقعیت اعمال قدرت هستند، چه از طریق زور (در جوامع سنتی یا کشورهای جهان سوم) و چه از طریق یک نظام حزبی سیاسی قوی، منابع متنوعی در اختیار دارند، مانند ثروت، دانش، تخصص فنی و تصدی مناصب رسمی. در فصل بعد به بررسی این خواهیم پرداخت که چگونه این افراد، که به آن‌ها نخبه گفته می‌شود، ایده دموکراسی را با موقعیت خود تطبیق داده‌اند.

نخبگان

همان‌طور که موسکا، میلز و پارتو استدلال می‌کنند، وجود یک طبقه سیاسی نخبه، ویژگی‌ای ضروری و در واقع اجتناب‌ناپذیر در همه جوامع است. موسکا اشاره می‌کند: «در میان واقعیت‌ها و گرایش‌های مداومی که در همه ساختارهای سیاسی یافت می‌شود، یکی آن‌قدر آشکار است که حتی چشم کم‌توجه نیز آن را می‌بیند.

در همه جوامع، از جوامعی که بسیار ابتدایی هستند و به تازگی به طلوع تمدن دست یافته‌اند تا پیشرفته‌ترین و قدرتمندترین جوامع، دو طبقه از مردم ظاهر می‌شوند – طبقه‌ای که حکومت می‌کند و طبقه‌ای که تحت حکومت است. طبقه نخست، که همواره کمتر است، تمام وظایف سیاسی را انجام می‌دهد، قدرت را در انحصار خود دارد و از مزایای ناشی از قدرت بهره‌مند می‌شود، در حالی که طبقه دوم، که بیش‌تر است، تحت هدایت و کنترل طبقه نخست قرار دارد، حداقل در ظاهر، با تأمین وسایل مادی معیشت و ابزارهایی که برای بقای ساختار سیاسی ضروری است.»37

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!