قدرت و نظریه نخبگان
علت این است که تصور جامعهای که اکثریت آن توسط اقلیتها اداره نشود، دشوار است. این واقعیتی طبیعی است؛ سلطه یک اقلیت سازمانیافته که یک انگیزه مشترک دارد، بر اکثریت غیرسازمانیافته اجتنابناپذیر است. با این حال، باید اشاره کرد که در جامعه مدرن یک فرد تنها نمیتواند گروهی را فرماندهی کند مگر آنکه در میان گروه، اقلیتی برای حمایت از او وجود داشته باشد. قدرت هر اقلیت در برابر هر فرد تنها در اکثریت، که تنها در مقابل کل اقلیت سازمانیافته قرار دارد، غیرقابل مقاومت است. در عین حال، اقلیت دقیقاً به این دلیل سازمانیافته است که اقلیت است. صد نفر که با هماهنگی و درک مشترک عمل میکنند، بر هزار نفر که هماهنگی ندارند غلبه خواهند کرد.
در جامعه مدرن، «نخبگان قدرت حاکمان تنها نیستند. مشاوران، سخنگویان و شکلدهندگان افکار اغلب رهبران تفکر و تصمیمگیری عالی آنها هستند.40 درست زیر نخبگان، سیاستمداران حرفهای در سطوح میانی قدرت در کنگره (در مورد ایالات متحده) و تا حدی در پارلمان (در مورد بریتانیا)، همچنین در گروههای فشار و در میان طبقات قدیم و جدید شهرها و مناطق قرار دارند.» این وضعیت نتیجه افزایش تعداد شرکتهای بزرگ، تشکیل اتحادیههای کارگری و توسعه احزاب سیاسی است.41
بنابراین میتوان گفت قدرت ویژگی نهادهاست. نخبه قدرت از افرادی تشکیل میشود که در موقعیتی هستند که میتوانند تصمیماتی با پیامدهای عمده بگیرند و فرماندهی سلسلهمراتب و سازمانهای اصلی جامعه مدرن را در اختیار دارند. نخبگان در نتیجه بر اساس قدرت بالقوه خود توصیف میشوند نه لزوماً اعمال واقعی قدرت. «قدرت مربوط به موقعیتهای نخبه ممکن است توسط صاحبان آن استفاده نشود؛ ممکن است اجازه دهند وقایع مسیر خود را طی کنند، امور به حال خود رها شود و تاریخ «پشت سر انسانها» شکل بگیرد.» بر اساس تحلیل میلز و رادیکالیسم سیاسی او، باور بر این است که در درون نهادهای حاکم جامعه مدرن ایالات متحده، ابزارهای اعمال قدرت متمرکزتر از هر زمان دیگری در تاریخ است.42
توانایی نخبگان در شکل دادن به تاریخ به اندازهای است که میتواند وضعیت موجود را بر هم زند، روابط اجتماعی جاری را به پرسش بکشد و ساختار جدیدی ایجاد کند. مرکز اصلی نخبگان قدرت دارد نقش خود و دیگران را در جامعه تعیین کند.
طبق مشاهدات میلز، «تصمیمات مهم دولت آمریکا در نسل گذشته، مانند بمباران هیروشیما و مشارکت در جنگ کره، نمونههای بارزی از تمرکز عظیم وسایل تصمیمگیری در دست تعداد بسیار کمی از مقامات نهادی هستند.» در ایالات متحده، تعداد زیادی از کسبوکارهای کوچک توسط شرکتهای بزرگ و وابسته به یکدیگر تحتالشعاع قرار گرفتهاند، سلسلهمراتب عظیم نظامی جایگزین میلتیاهای مختلف ایالتی شده و دولت فدرال کنترل چندین ایالت و قدرتهای پراکنده پیشین را متمرکز کرده است.43
در مقابل، طبقه حاکم بریتانیا ترکیبی از نهادها و پایههای طبقاتی است. دابلیو. ال. گاتسمان در کتاب خود «نخبگان سیاسی بریتانیا» تلاش میکند موقعیتهای نخبه قدرت در بریتانیا را مشخص کند. طبق نتیجهگیری او، تعداد این افراد حدود ۱۱,۰۵۰ نفر است و گاتسمان نتیجه میگیرد: «امروزه در بریتانیا یک طبقه حاکم وجود دارد، اگر منظور از آن گروهی باشد که اکثریت کسانی که در موقعیتهای قدرت قرار دارند از آن برمیخیزند و خود نیز میتوانند به فرزندانشان کمک کنند تا به موقعیتهای مشابه دست یابند.»
اگرچه ساختار طبقه حاکم آمریکا با ساختار نخبگان در بریتانیا متفاوت است، اما هر دو کشور از رهبری الیگارشی برخوردارند. در هر دو کشور، قدرت در دست افرادی است که زمینهها و باورهای مشابه دارند. برای مثال، کابینه تاچر در بریتانیا در سال ۱۹۷۹ شامل بیست و دو نفر بود که اکثریت آنها در دانشگاه آکسفورد یا کمبریج تحصیل کرده و از مدارس عمومی برجسته فارغالتحصیل شده بودند. کابینه کارگری همان سال شامل بیست و چهار نفر بود که به جز کالاهان، بقیه همگی دانشگاهی بودند. اکثریت نمایندگان پارلمان تحصیلکرده و از مشاغل غیردستی هستند، اکثریت آنها از مدارس عمومی یا گرامری آمده و بیشتر از مشاغل غیردستی هستند. محافظهکاران نسبت بیشتری از مالکان زمین و بازرگانان دارند، در حالی که کارگران نسبت بیشتری از معلمان و روزنامهنگاران دارند.


