نظریه نخبگان

نظریه نخبگان

ب) نخبگان غیر حاکم5

آثار اولیه پارتو، مانند Cours d’Économie Politique (که در آن ایده‌ی منحنی نرمال توزیع ثروت را در یک جامعه مطرح کرد) و Les Systèmes Socialistes، توضیح می‌دهند که چگونه او به این مفهوم دست یافت. در اثر دوم ، او نکات زیر را بیان می‌کند:

اولاً، اگر افراد بر اساس معیارهای دیگری مانند سطح هوش، استعداد ریاضی، توانایی موسیقیایی، شخصیت اخلاقی و غیره مرتب شوند، احتمالاً منحنی‌های توزیعی مسابه منحنی توزیع ثروت ایجاد خواهد شد. ثانیاً، اگر افراد را بر اساس میزان قدرت یا نفوذ سیاسی و اجتماعی که در اختیار دارند طبقه‌بندی کنیم، در بیشتر جوامع خواهیم دید که همان افرادی که در سلسه مراتب ثروت در جایگاه بالاتری قرار دارند، در سلسه مراتب قدرت نیز موقعیت مشابهی دارند.

از آثار پارتو می‌توان نتیجه گرفت که تمرکز اصلی او بر تقابل میان کسانی است که قدرت را در اختیار دارند- یعنی «نخبگان حاکم یا نخبگان سیاسی»- و کسانی که از قدرت بی‌بهره‌اند- یعنی توده‌ها- و نه صرفاً توزیع برخی ویژگی‌ها (مانند قدرت و نفوذ) در جامعه.

تغییر در تصور پارتو را می‌توان نتیجه کار گایتانو موسما دانست. موسکا اولین کسی بود که تمایز سیستماتیک بین نخبگان و توده‌ها را مطرح کرد. ایده اساسی او در این کلمات بیان شده است:« در میان حقایق و تمایلات ثابت که در تمامی ارگانیسم‌های سیاسی یافت می‌شود، یکی از آن‌ها آنقدر آشکار است که ساده‌ترین چشم‌ها هم قابل مشاهده است. در تمام جوامعی که به‌تازگی به ابتدایی‌ترین مراحل تمدن دست یافته‌اند تا پیشرفته‌ترین و قدرتمندترین جوامع-دو طبقه از مردم به چشم می‌خورد: یک طبقه که حکومت می‌کند و طبقه‌ای که حکمرانی می‌شود. طبقه اول که همیشه کمتر از طبقه دوم است، تمامی وظایف سیاسی را انجام می‌دهد، قدرت را انحصار می‌کند و از مزایای قدرت بهره‌مند می‌شود، درحالی که طبقه دوم، که بیشتر است، توسط طبقه اول هدایت و کنترل می‌شود، به‌گونه‌ای که گاهی قانونی و گاهی آمرانه و خشونت‌آمیز است، و به ظاهر حداقل، منابع معیشتی و ابزارهای ضروری برای حیات ارگانیسم سیاسی را به طبقه اول تأمین می‌کند.»6

پارتو و موسکا بر این نظرند که وچود یک نخبگان سیاسی ویژگی ضروری و در واقع اجتناب‌ناپذیر در تمام جوامع است. در زندگی روزمره، وجود طبقه حاکم به وضوح قابل مششاهده است. این واقعیت که در هر کشوری، اعم از توسعه‌یافته یا کمتر توسعه‌یافته ، مدیریت امور عمومی در دست اقلیتی از افراد تأثیر گذار است که به‌طور داوطلبانه یا ناخودآگاه، اکثریت به آن‌ها اعتماد دارند، یک امر عمومی است. مسائل مشابه در این زمینه در کشورهای دور و نزدیک اتفاق می‌افتد و در واقع باید بگوییم که تصور یک دنیای واقعی که به‌طور متفاوت سازماندهی شده باشد، دشوار است – که در آن همه مردم مستقیماً تحت فرمان یک نفر باشند بدون رابطه برتری یا تابعیت، یا جایی که همه مردم به‌طور یکسان در جهت‌دهی به امور سیاسی شریک باشند. اگر در نظریه ‌به‌طور متفاوت استدلال کنیم، این به بخشی از اهمیت اغراق‌آمیز برمی‌گردد که به دو واقعیت می‌دهیم که در ظاهر بسیار بزرگ‌تر از آنچه که در واقعیت هستند، به نظر می‌رسند.7

واقعیت اول این است که در تمام ارگان‌هایسیاسی همیشه یک نفر وجود دارد که رئیس طبقه حاکم است و آن شخص در رأس دولت قرار دارد. البته او در تمام موارد دارنده قدرت عالی نیست، حتی طبق قانون؛ گاهی اوقات نخست‌وزیر یا یک مدیر ارشد وجود دارد که قدرت قانونی بیشتری از رئیس دولت دارد. در برخی موارد ممکن است به‌جای یک نفرف دو یا سه نفر وظایف کنترل عالی را بر عهده داشته باشند. واقعیت دوم این است که نوع سیاسی سازماندهی هرچه یاشد، فشارهایی که از نارضایتی توده‌ها که حکومت می‌شوند، از هیجاناتی که آنان را تحت تأثیر قرار می‌دهد، وارد می‌شود و مقدار معینی از تأثیر را بر سیاست‌های طبقه حاکم، یعنی طبقه سیاسی، وارد می‎‌کند. ما این موضوع را در مرحله بعدی مورد بحث قرار خواهیم داد.

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!