حاکمیت امپراتوری بریتانیا، دوران پس از امپراتوری و جهان بینی چرچیلی(1945-2016) (تعدیلات و چالش‌ها در استراتژی دیپلماتیک معاصر بریتانیا)

حاکمیت امپراتوری بریتانیا، دوران پس از امپراتوری و جهان بینی چرچیلی(1945-2016) (تعدیلات و چالش‌ها در استراتژی دیپلماتیک معاصر بریتانیا)

فصل سوم
از امپراتوری تا کشورهای مشترک‌المنافع

مسیر دستیابی به استقلال

هندوستان الگویی بنیادین برای نیل به استقلال سیاسی در جهان در حال توسعه فراهم آورد. در حالی‌ که مستعمرات مهاجرنشین سفیدپوست با سهولت نسبی موفق به کسب شناسایی به‌مثابه ملت‌هایی مستقل شدند، تحقق چنین جایگاهی برای هندیان مستلزم تلاشی فرساینده و پرچالش بود. ادعای هند بر دستیابی به جایگاه کشورهای مشترک‌المنافع، در طی نیمه نخست قرن بیستم، بارها با مقاومت و بی‌اعتنایی نهادهای امپراتوری بریتانیا مواجه شد.
رخدادهای دهه ۱۹۴۰، به‌ویژه تهاجم ناگهانی امپراتوری ژاپن به آسیای جنوب‌شرقی، بسیاری از معادلات پیشین را بر هم زد و موجب دگرگونی‌های سیاسی عمیقی شد که از افق اندیشه نخبگان سیاسی بریتانیا در دهه‌ی ۱۹۳۰ فراتر می‌رفت.
پیروزی سریع و تأثیرگذار نیروهای ژاپنی که با تعابیری نژادگرایانه از آن به‌عنوان «پیروزی مرد زردپوست» یاد شده، سبب شد تا ضرورت بازنگری بنیادین در سازوکارهای سلطه‌ی امپریالیستی در آن منطقه احساس شود. این رویداد طنین گسترده‌ای در سراسر جهان استعمارزده داشت؛ چه در مستعمرات تحت سلطه‌ی بریتانیا، و چه در قلمروهای استعماری فرانسه و هلند.
تسلیم شتاب‌زده‌ی نیروهای بریتانیایی در سنگاپور در سال ۱۹۴۲، برای بسیاری از ملل مستعمره، نشانه‌ای آشکار از شکنندگی و فرسایش مشروعیت سیاسی و اقتدار نظامی بریتانیا تلقی شد.1
با بازگشت بریتانیایی‌ها به مستعمرات آسیایی خود پس از تسلیم ژاپن، در میان نخبگان سیاسی بریتانیا—به‌ویژه پس از شکست چرچیل در انتخابات—احساس غالب آن بود که احتمال از دست رفتن هند بسیار بالا رفته است. شورش نیروی دریایی هند در سال ۱۹۴۶ نشانه‌ای هشداردهنده از این امر تلقی شد. به‌روشنی دریافتند که امکان حفظ هند از طریق توسل به زور وجود ندارد.
افزون بر آن، بازگشت قدرت‌های استعماری سابق به جنوب‌شرق آسیا با محدودیت‌های جدی مواجه بود، چرا که خیزش نظامی ژاپن، از منظر سرزمین‌های اشغال‌شده، نشان‌دهنده‌ی آن بود که سلطه‌ی امپریالیستی قدرت‌های اروپایی را می‌توان به چالش کشید. چنین چالش‌هایی به تولد گفتمان ناسیونالیسم در این مناطق انجامید؛ مفهومی که مترادف با مبارزه برای استقلال تعبیر می‌گردید.
این‌حال، احساسات ملی‌گرایانه در هند حتی پیش از ورود ژاپنی‌ها نیز شکلی سازمان‌یافته به خود گرفته بود. بدین ترتیب، در سال ۱۹۴۵، دولت بریتانیا برنامه‌ریزی برای پذیرش هند به‌عنوان کشوری مستقل در چارچوب کشورهای مشترک‌المنافع را آغاز نمود. اما تحقق این راه‌حل با معضلی ساختاری روبرو بود: شکاف‌های عمیق مذهبی میان دو جامعه‌ی عمده‌ی شبه‌قاره.
«با توجه به عدم امکان آشتی میان این دو گروه، که نمونه‌ی بارز آن در “روز اقدام مستقیم” مسلمانان در سال ۱۹۴۶ مشهود بود، یگانه راه‌حل محتمل، تقسیم سرزمین به دو کشور مجزا قلمداد شد—تقسیمی که متأسفانه به کشتارهای قومی و مهاجرت‌های گسترده منجر گردید.»2
در نتیجه‌ی این مذاکرات، در سال ۱۹۴۷ دو کشور جدید با جایگاه «قلمروهای مشترک‌المنافع» (Dominions) پدید آمدند: هند و پاکستان. با این تحول، تصور سنتی «باشگاه سفیدپوستان» در چارچوب کشورهای مشترک‌المنافع شکسته شد، و بدین ترتیب مسیر برای ارتقای جایگاه مستعمرات غیرسفیدپوست به سطح ملت‌های مستقل هموار گردید.
با این‌حال، تا اواخر دهه‌ی ۱۹۴۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ هیچ جدول زمانی مشخصی برای تحقق استقلال سایر مستعمرات تدوین نشده بود. تنها چشم‌اندازی مبهم برای نیل این سرزمین‌ها به جایگاه ملت‌های مستقل در آینده‌ای نامشخص ترسیم شده بود.

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!