حاکمیت امپراتوری بریتانیا، دوران پس از امپراتوری و جهان بینی چرچیلی(1945-2016) (تعدیلات و چالشها در استراتژی دیپلماتیک معاصر بریتانیا)
“در طول قرن نوزدهم، انگلستان تقریباً تمامی اصلاحات اساسی مدنی و سیاسی را که فرانسه برای دستیابی به آنها از طریق انقلاب بزرگ بهای سنگینی پرداخت، بهطور مسالمتآمیز و بدون تکانهای خشونتآمیز پذیرفت. بدون شک، برتری بزرگ انگلستان در انرژی بیشتر، خرد عملی بالاتر و آموزش سیاسی بهتری بود که طبقه حاکم آن در اختیار داشت.”33
این سخنی است که گائتانو موسکا در سال ۱۹۲۳ بیان کرد.
در نیمه نخست قرن نوزدهم، حاکمان سیاسی ملی منحصراً از طبقه زمیندار و جناح مالی شهر لندن در میان طبقه تجاری انتخاب میشدند، در حالی که تولیدکنندگان صنعتی و تجار محلی منافع خود را در شهرها دنبال میکردند. در میانه قرن، سبک سنتی و جناحی سیاست ملی شروع به فروپاشی کرد، زیرا تغییر در توازن قدرت میان طبقات ممتاز، منجر به تغییر در ترکیب رهبری سیاسی شد.
وضعیت پارادوکسیکالی که در سال ۱۸۱۹ وجود داشت، توسط هالوی چنین توصیف شده است:
“این حزب توریها بودند که پیروزی دکترین قدیمی ویگها مبنی بر سلطه پارلمان را تضمین کردند… و این رهبران اپوزیسیون ویگ بودند که بنای قدیمی اشرافیت ویگ را متلاشی کردند.”34 میتوان گفت که سیاست توریها اساساً یک حمایت محافظهکارانه از نظم اجتماعی مستقر بود. تغییر توازن قدرت میان طبقه زمیندار و طبقه صنعتی موجب شد که دولت در نهایت مجبور به پذیرش برخی اصلاحات اقتصادی شود.
“با این حال، سرعت اصلاحات اقتصادی به اندازهای که تولیدکنندگان صنعتی انتظار داشتند، سریع نبود. این وضعیت تا تغییر دولت در سال ۱۸۳۰ ادامه یافت. دولت ویگ، که با تنش میان حفظ قدرت سیاسی طبقه زمیندار و تأمین خواستههای حامیان تجاری و صنعتی خود مواجه بود، روند حرکت بهسوی یک دولت آزادمنش و تسهیلگر را تسریع کرد.”
تا سال ۱۸۶۰، شکل غالب نمایندگی سیاسی همانطور که برخی آن را توصیف کردهاند، “نخبهگرایی” بود، یعنی سیستمی که در آن منافع یک طبقه اجتماعی ممتاز از طریق موقعیت آنها بهعنوان یک گروه دارای جایگاه مسلط نمایندگی میشد. مفهوم “جنتلمن” در اوایل قرن نوزدهم ابزاری بود که از طریق آن طبقه زمیندار خود را بهعنوان حاکمان طبیعی جامعه تعریف میکرد. “زمینداران خود را نه تنها محق، بلکه موظف به اعمال قدرت
و سخن گفتن از جانب کسانی میدانستند که یا حق مشارکت در قدرت سیاسی را نداشتند یا برای این کار شایسته تلقی نمیشدند.”36
اما از دهه ۱۸۴۰، یک اصل رقیب تحت عنوان “انتخابگرایی” بهطور فزایندهای اهمیت پیدا کرد. بر اساس این اصل، افرادی که به موقعیتهای تصمیمگیری در دولت انتخاب میشدند، میبایست منافع انتخابکنندگان خود را نمایندگی کنند. سیاست باید بر مبنای گفتوگویی آزاد و انتقادی در “حوزه عمومی” شکل میگرفت، جایی که افکار عمومی میتوانست شکل بگیرد و تصمیمگیریها صورت پذیرد. در این میان، پارلمان و انتخابات پارلمانی در کانون این حوزه عمومی قرار داشتند.
بین دهه ۱۸۴۰ تا ۱۸۶۰، یک دوره تقابل میان اصول نخبهگرایی و انتخابگرایی در نمایندگی سیاسی به وقوع پیوست. اما نتیجه این تقابل، صرفاً جایگزینی نخبهگرایی با
Pages: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142

