دروغهایی که منجر به چالش فعلی انگلستان شد / کلاف سردرگم برگزیت
در گفتوگو با ایسکانیوز مطرح شد
ایسکانیوز، کد مطلب 1008372 به تاريخ 98/04/01، بخش فرهنگی و اجتماعی
به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه ایسکانیوز، طی سالهای اخیر همواره در سخنان مقامات انگلستان و اتحادیه اروپا، مسئلهای تحت عنوان برگزیت مورد اشاره قرار گرفته است؛ مسئلهای که امروزه به چالشی جدی برای انگلستان تبدیل شده است و سؤالات متعددی را در رابطه با آینده سیاسی این کشور به وجود آورده است.
نزدیک به سه سال است مردم انگلستان در جریان برگزاری یک رفراندوم، به خروج از اتحادیه اروپا رأی دادهاند؛ اما مقامات انگلستان هنوز نتوانستهاند سازوکار مناسبی را برای خروج کم هزینه از اتحادیه اروپا پیش بینی کنند. این امر تا جایی ادامه داشت که منجر به استعفای ترزا می، نخست وزیر انگلستان از سمت خود شد.
نخبگان و گروههای ذی نفوذ مختلف انگلستان، دیدگاههای مختلفی را در خصوص مسئله برگزیت مطرح میکنند. برخی معتقدند که باید مجددا رفراندوم برگزار شود مسئله در معرض رأی عمومی قرار گیرد، برخی معتقدند که خروج از اتحادیه اروپا در تعارض با منافع ملی انگلستان است و برخی دیگر مصرانه بر رأی مردم و خروج از اتحادیه اروپا پافشاری دارند.
برای بررسی ابعاد مختلف این مسئله با علیرضا موسوی زاده، استاد دانشگاه، مورخ، محقق، انگلیسشناس و متخصص امور و مطالعات تاریخ امپراتوری، سیاست و دیپلماسی معاصر انگلستان، به گفتوگو پرداختیم.
ماجرای برگزیت از کجا شروع شد و به چه صورت است؟
ابتدا باید بگویم که لغت برگزیت، کوتاه شده Britian exits به معنی خروج بریتانیاست که به مسئله خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا اشاره دارد. پایان جنگ جهانی دوم، نقطه آغاز همکاری در اروپا بود. در طول جنگ جهانی دوم کشورهای پیشرفته قاره اروپا مثل انگلستان، فرانسه، بلژیک، لوکزامبورگ، هلند و آلمان، تصمیم گرفتند که با یکدیگر همکاری کنند؛ چون از راه رقابت و جنگ با یکدیگر، تنها باعث نابودی خود میشدند؛ لذا تصمیم گرفتند که با یکدیگر همکاری کنند.
ایده همکاری در اروپا بعد از جنگ جهانی دوم از انگلستان شروع شد؛ چون انگلستان یک کشور کاسب مسلک است و اموراتش بر اساس تجارت میگذرد. بنابراین منافع اقتصادی حکم میکرد که کشورهای اروپایی، بعد از جنگ، از راه تجارت با هم ارتباط داشته باشند و ارتباطشان بر اساس همکاری، ساختار نهادی و کلوب باشد. از طرف دیگر، دو جنگ جهانی بر اساس رقابت اروپا شکل گرفت و مسبب شکلگیری آن هم، آلمان بود. لذا گفتند که آلمان غربی را هم شریک کنیم که بعدا خارج از مدار نرود.
پس باید بگوییم که انگلستان بنیانگذار همکاری در اروپا بود. البته لازم به ذکر است که انگلستان با توجه به شرایط داخلی خاص خود، از یک طرف نمیخواست که منافعش زیاد با اروپا مخلوط شود و از طرف دیگر هم نمیخواست که از آنها کاملا جدا باشد.
نمیخواست از اروپا جدا شود؛ به خاطر اینکه در همسایگی آن، بازاری بزرگ قرار داشت؛ چون نهاد اقتصادی منافع ملیاش متفاوت است، همکاریاش با آمریکا از لحاظ اقتصادی به شکل دیگری بنا گذاشته است و در چهارچوب اقتصاد لیبرال انگلوساکسونی است و یک سری معیارهای خاص داخلی دارد و به صرفه نیست که در تمام زمینهها با اروپا قاطی شود. لذا صرفا در بخشهایی که به نفعش است عضو شده است. اتحادیه اروپا یک کلوب است که کشورهای مختلف میتوانند در بخشی از آن عضو شوند و در بخش دیگر عضو نشوند.
پس بودن در اروپا و همکاری در اروپا بر اساس مصالح تجاری، یک رکن اصلی، محکم و عمیق سیاست خارجی انگلستان شد و این رکن تا امروز هم ادامه دارد؛ یعنی اگر بخواهد از این جامعه خارج شود، دوباره مجبور است که به نحو دیگری با آن ها تجارت کند.
علت اینکه انگلستان میخواهد از اتحادیه اروپا خارج شود چیست؟
پس از فروپاشی کمونیسم، سرعت رقابت تجاری در جهان زیاد شد و قدرتهای اقتصادی نوظهوری هم وارد عرصه بینالملل شدند.
انگلستان در دهه 70 میلادی به دلیل بحرانهای نفتی، ضربه اقتصادی خورده بود و در دهه 80 میلادی، رقابت جنگ سرد به اوج رسیده بود و هزینههای دفاعی زیاد شده بود. پس وقتی درهای اقتصاد جهان برای رقابت باز شد، عدم توازن اقتصادی به وجود آمد. یعنی افراد ذی نفوذی که سرمایهدار بودند، پیشرفت کردند و افرادی که نتوانستند خود را با رقابت جهانی سازگار کنند، فقیر شدند.
این عدم توازن خود را در سیاست نشان داد. در انگلستان، احزاب ابزار اعمال سیاست و مدیریت هستند. حزبی که پیشنهاد همکاری در اروپا را مطرح کرد، حزب محافظه کار بود. نکته جالب این است که حزب محافظهکار ایده همکاری در اروپا را مطرح کرد؛ اما اکنون همان حزب محافظهکار میگوید که ما نمیخواهیم با اتحادیه اروپا همکاری داشته باشیم.
آن عدم توازنی که از لحاظ اقتصادی در انگلستان شکل گرفت، خود را در حزب محافظهکار نشان داد؛ یعنی آن حلقههای ذینفوذی که در این کشور بودند، به نشانه اعتراض از حزب محافظهکار بیرون آمدند و حزب دیگری را به نام حزب یوکیپ( United Kingdom Independence Party ) ایجاد کردند.
وقتی حزب محافظه کار این ایجاد شکاف در حزب خود را دید، به مخاطبان خود گفت که بودن در اتحادیه اروپا به نفع مملکت است و آنهایی که معتقدند باید از اتحادیه اروپا خارج شویم، در اشتباه هستند.
در میان حزب محافظه کار، اعتماد به نفس وجود داشت و تصور میکردند که اگر مسئله به رأی مردمی سپرده شود، مردم به بودن در اتحادیه اروپا رأی میدهند؛ غافل از اینکه نیمی از مردم و حلقههای ذینفوذ، در جریان توسعههای اقتصادی سالهای اخیر کشور، از رده خارج شده بودند. باید توجه داشت که یکی از خطرناکترین کارها و بزرگترین اشتباهات این است که یک مسئله سیاست داخلی را به یک مسئله سیاست خارجی ربط دهید و آن را به رفراندوم بگذارید. رفراندوم یعنی مسئله را در گرو عوام قرار دادن. نتیجه این اشتباهات و خطاهای پی در پی، وضعیتی میشود که امروزه در انگلستان دیده میشود. تقریبا نیمی از کشور رأی دادهاند که از اتحادیه اروپا خارج شوند؛ یعنی انگلستان به دو تکه تقسیم شده است و بحران سیاسی به وجود آمده است.
ممکن است که در رابطه با نقش مردم بیشتر توضیح دهید؟
باید بگویم که مردم عادی انگلستان که پیاده نظام هستند و رأی دادهاند، چیزی از اتحادیه اروپا و برگزیت نمیدانستند؛ اما حالا که ضربههای اقتصادی و پس لرزهای رأی به خروج، خود را نشان میدهد؛ مردم بیدار و متوجه شدهاند که چه اتفاقاتی در پیش است.
سه سال است که مردم رأی به خروج دادهاند، اما هنوز نتوانستهاند که خارج شوند؛ چون اگر بخواهد خارج شوند، نمیتواند به طور کامل خارج شود.
چرا نمیتوانند به طور کامل از اتحادیه اروپا خارج شوند؟
سادهترین دلیل این است که در همسایگی انگلستان یک بازار بزرگ وجود دارد به نام اروپا و آنها از لحاظ جغرافیایی مجبور هستند که با اروپا کار کنند. در صورتی که از اتحادیه اروپا خارج شوند، باید تجارت خود را با هزینه بیشتری انجام دهند؛ چون باید فعالیتهای خود را در چهارچوب یک کلوب بزرگتر به نام سازمان تجارت جهانی دنبال کنند که این مسئله به معنی هزینه بیشتر است.
بنابراین اکنون چانهزنیها بر سر این است که نیمه خارج شوند، کامل خارج شوند یا اصلا خارج نشوند. انواع و اقسام نمایندهها هم بر اساس حوزه انتخاباتی خود، حرفهای متفاوتی می زنند.
موضع حزب کارگر به عنوان رقیب اصلی حزب محافظه کار در خصوص خروج از اتحادیه اروپا چیست؟
حزب کارگر، حزبی است که خود با بحران مواجه است. حزب کارگر مریض است و بیماری آن ربطی به برگزیت ندارد. حزب کارگر دوباره با شاخص انتخاب کردن جرمی کوربین، به سمت دست چپی بودن حاد رفته است. یعنی به حزبی تبدیل شده است که اصلا قابل انتخاب نیست. یعنی اگر بحرانهای مربوط به مسئله برگزیت هم نبود، حزب محافظه کار خیالش از این راحت بود که در قدرت خواهد بود؛ چون کسی به حزب کارگر رأی نمیداد.
حزب کارگر پس از جنگ جهانی دوم، بالا و پایین های بسیار زیادی داشت. در یک زمان به وسط تمایل پیدا کرد؛ دوباره به چپ رفت؛ دوباره به میانه آمد و اکنون مجددا به چپ رفته است.
احزاب مجری منافع مملکت هستند. احزاب تا با سیاست کلان مملکت هماهنگ نباشند، کسی به آنها رأی نمیدهد. حزب کارگر وقتی دست چپی حاد بود، سه دوره رأی نیاورد و انتخاباتها را به حزب محافظه کار باخت. نخستوزیری حزب محافظه کار در آن زمان به عهده مارگارت تاچر و جان میجر قرار داشت. در حقیقت، رأی مردم به مارگارت تاچر و جان میجر، به معنی رضایت آنها از شرایط آن زمان نبود؛ بلکه مردم تنها به دلیل اینکه حزب کارگر قابل انتخاب نبود، به آنها رأی میدادند. در نتیجه حزب کارگر خود را تغییر داد و با مسائل روز هماهنگ کرد؛ پس قابل انتخاب شد و رأی آورد. نخست وزیر آن هم تونی بلر شد.
بعد از تونی بلر، زیر مجموعههای حزب کارگر و افرادی که در نتیجه پیشرفتهای اقتصادی، ضرر کرده بودند و به آنها چیزی نرسیده بود، دوباره به چپ افراطی متوسل شدند.
حزب کارگر در رابطه با برگزیت هم سیاست متعادل و خاصی ندارند. در حال حاضر تنها تلاش حزب کارگر این است که انتخابات عمومی برگزار شود؛ شاید مردم به آنها رأی دهند و به کرسی بنشینند. لذا هیچ یک از شعارهای آنها براساس ملاکهای سیاسی حزب نیست و صرفا به دنبال جلب توجه مردم هستند.
بنابراین حزب کارگر در تلاطم است. یک روز میگوید که رفراندوم مجدد برگزار کنیم، که مردم نظرشان را بگویند، یک روز میگوید اصلا هیچ قراردادی با اتحادیه اروپا نداشته باشیم و خارج شویم و یک روز میگوید که باید قرارداد داشته باشیم. به هر صورت این حزب در بحران است.
نقش و عملکرد ترزا می را چگونه ارزیابی میکنید؟
ابتدا باید بگویم که نظر شخصی ترزا می این بود که بریتانیا باید در اتحادیه اروپا باقی بماند؛ اما وقتی زیر مجموعه به آن رأی دادند و سیستم او را نخست وزیر کرد، او ملزم به اجرایی کردن رأی رفراندوم است. در واقع برخی از افراد به علت فهم ضعیف نسبت به سیاست، همه چیز را به گردن نخست وزیر میاندازند و میگویند که استراتژی او ضعیف بود.
اصل مطلب این است که سیستم، نخست وزیر را خراب کرد؛ چراکه نخست وزیر مجری راهبردهای سیستم است و دیدگاههای شخصی خود را اعمال نمیکند. نخست وزیر مجری تصمیماتی است که در کابینه گرفته میشود و کابینه هم در میدانهای قدرت اقتصادی هستند. در واقع نخست وزیر صرفا یک هماهنگ کننده است. سیستم است که یک اشتباه سیاسی را مرتکب شده است و اکنون نمیداند که باید چه کاری انجام دهد. از یک طرف، منافع ملی حکم میکند که در اتحادیه اروپا باقی بماند؛ اما از طرف دیگر، یک خطای سیاسی مرتکب شده است و مسئله را به رأی عوام سپرده است و آنها هم رأی به خروج از اتحادیه اروپا دادهاند. نخست وزیر کارهای نیست؛ تعارض در خود سیستم است که منافع ملی اقتضا میکند که در اتحادیه اروپا باقی بماند؛ اما آن قشری که از توسعه اقتصادی ضرر کردهاند، رأی به خروج از اتحادیه اروپا دادهاند.
در حال حاضر نخست وزیر و کابینه در اختیار حزب محافظه کار قرار دارد و شما اشاره کردید که حزب محافظه کار مخالف خروج از اتحادیه اروپاست. در صورتی که ترزا می و کابینه در تلاش بودند که از اتحادیه اروپا خارج شود. این تناقض چگونه توجیهپذیر است؟
همه اعضای حزب محافظه کار مخالف خروج از اتحادیه اروپا نیستند. حزب محافظه کار دچار چند دستگی و تفرقه است. برخی از آنها میگویند که خروج از اتحادیه اروپا به صلاح کشور است و برخی دیگر میگویند که خروج از اتحادیه اروپا در تعارض با منافع ملی است؛ اما همان طیفی هم که میگویند نباید از اتحادیه اروپا خارج شویم، معتقدند به دلیل اینکه مردم رأی به خروج دادهاند، پس باید دیدگاه آنها را عملیاتی کنیم.
پس خواست شخصی ترزا می، باقی ماندن در اتحادیه اروپا بود و برخلاف خواست خود عمل میکرد؟
خواست شخصی در اینجا معنی پیدا نمیکند؛ چراکه نخست وزیر مجری خواست سیستم است و سیستم تصمیم به خروج از اتحادیه اروپا گرفته بود. رأی اکثریت گفته بود که باید از اتحادیه اروپا خارج شویم و آنها هم باید این خواست مردمی را اجرایی میکردند.
استدلال موافقان خروج از اتحادیه اروپا چه بود و به مردم چه گفتند که به آنها رأی دادند؟
ابتدا باید بگویم که آنها در جامعه دروغ انداختند. نمایندگان حوزههایی که خواست خروج از اتحادیه اروپا را داشتند، مثل بوریس جانسون و خیلی از افرادی که همین حالا میخواهند نخست وزیر شوند، به مردم دروغ گفتند. آنها گفتند که اگر ما از اتحادیه اروپا خارج شویم، به جای اینکه هفتهای چند میلیون پوند را به اتحادیه اروپا دهیم، وارد سیستم بیمه خود میکنیم. آنها میگفتند که اگر خارج شویم، بیکاری حل میشود؛ چون بروکسل یک سری قوانین را به ما تحمیل میکند و در صورت خروج، خود ما به تنهایی میتوانیم با کشورها قرارداد ببندیم و تجارت کنیم. در صورتی تمام این حرفها دروغ بود. آنها به اقلیتهای هندی تبار گفتند که اگر ما از اتحادیه اروپا خارج شویم، به خانواده شما اجازه اقامت در انگلستان را میدهیم. یکی دیگر از دروغهای آنها این بود که میگفتند پناهندگان باعث فقر اقتصادی شدهاند؛ در صورتی انگلستان پناهندهای را راه نداده است. مسئله پناهندگان به ابزاری تبدیل شده است که افراد دست راستی حاد، که ضد اتحادیه اروپا هستند، از آن استفاده کنند که مردم را بر علیه اتحادیه اروپا تحریک کنند.
پس به مردم دروغ گفتند و قطعا در نتیجه این دروغها، مردمی که در نتیجه توسعههای اقتصادی فقیر شدهاند، به خروج از اتحادیه اروپا رأی میدهند.
حالا که بانکها دارند پایگاه خود را از لندن به فرانکفورت و جاهای دیگر میبرند و کارخانهها به دلیل اینکه میخواهند در جامعه اروپا باشند، دیگر نمیتوانند پایگاه خود را در انگلستان درست کنند و پیامد این اتفاقات بیکاری و مشکلات دیگر بوده است؛ تازه مردم متوجه شده اند که چه بلایی به سر آنها آمده است.
حالا یک سری از سیاست مدارها از این شرایط دارند وام می گیرند و می گویند که یک رفراندوم دیگر برگزار کنیم؛ یعنی یک شرایط کاملا به هم ریخته به وجود آمده است.
استدلال آنهایی که میگفتند از اتحادیه اروپا خارج شویم، دروغهایشان بود. آنها میگفتند که بروکسل یک دیکتاتوری ایجاد کرده است و ما را محدود می کند؛ در صورتی که چنین چیزی صحت نداشت. آنجا یک کلوب است که کشورها بر اساس منافع ملی خود و به صورت داوطلبانه عضو آن شدهاند. همچنین کشورها در هر بخشی که نخواستهاند، عضو نشدهاند؛ همانطور که انگلستان عضو یورو و خیلی جاهای دیگر نیز نشد.
اشاره کردید که برخی از سیاست مداران مردم را فریب دادند و گفتند که اگر از اتحادیه اروپا خارج شویم، منافع ملی ما بیشتر تأمین می شود؛ سؤال این است که این امر چه فایده ای برای آن سیاستمداران داشت؟
آنها به دنبال رأی آوردن بودند. باید توجه داشت که آنها باید حوزه انتخاباتی خود را راضی نگه دارند. به عنوان مثال حوزه انتخاباتی بوریس جانسون، یک حوزه انتخاباتی فقیر است. اگر آنها را راضی نگه ندارند، در انتخابات بعدی به آنها رأی نمیدهند.
وضعیت و شرایط فعلی مجلس انگلستان به چه صورتی است؟
مجلس انگلستان در مرحله چانه زنی قرار دارد. البته از وقتی که بحث برگزیت شروع شد، چانه زنیها هیچ سمت مشخصی ندارد؛ در نتیجه باید منتظر ماند و دید که چانه زنیها به کجا می رسد. الان خیلیها از حزب محافظه کار جدا شدند. در چانه زنی نمیتوان پیش بینی کرد و صرفا باید منتظر ماند و دید که چه شرایطی پیش میآید.
اساس مسئله این است که منافع ملی بریتانیا در تجارت با اروپاست. به دلیل اینکه نزدیک ترین بازار به خاک انگلستان است. آنها کار خطرناکی انجام دادهاند که چنین مسئلهای را به رفراندوم گذاشتهاند و الان مجبورند که به آن برگردند؛ اما با چه شرایطی و چه هزینههایی و چگونه، هر کدام مسائلی است که از زاویه خاصی باید ارزیابی شوند.
چه کسانی معتقدند که باید به صورت نیمه از اتحادیه اروپا خارج شد؟
سه نگرش فکری در میان سیاست مداران و احزاب انگلستان وجود دارد. برخی معتقدند که باید از اتحادیه اروپا خارج شد، برخی معتقدند که خروج از اتحادیه اروپا در تعارض با منافع ملی است و برخی دیگر معتقدند که باید به صورت نیمه از اتحادیه اروپا خارج شد. این طیف سوم در تمام احزاب پخش هستند. به خاطر اینکه به طور کامل خارج شدن، بحرانها و هزینههایی را ایجاد می کند که پیشتر به برخی از آنها اشاره کردم. آنهایی که میگویند نیمه خارج شویم، هزینههای خروج را میدانند و مطلع هستند که بالاخره باید به اتحادیه اروپا برگردند.