پکس بریتانیکا (صلح بریتانیایی) : اوج شکوه و اقتدار امپراتوری بریتانیا
در آفریقای جنوبی، ملیگرایی آفریکانرها در حال رشد بود و با بهرهبرداری از وضعیت استقلال، سیاستهایی نژادپرستانه را علیه سیاه پوستان آفریقایی و آسیای اعمال کرد. این امر نشانهای از بیاتحادی اخلاقی فزاینده در داخل کشورهای مشترک المنافع بود. در همین حال، روحیه مخالفت در حال گسترش بود. ملیگرایی هندی در طول قرن نوزدهم در حال رشد بود. اگرچه برابری کامل بین هند و دیگر مستعمرات سفید پوست در سال ۱۸۵۸ وعده داده شده بود، در عمل این امر به وقوع نپیوست. به مطبوعات محلی که از سال ۱۸۳۵ بدون محدودیت منتشر میشدند، از سال ۱۸۸۲ به تدریج به نقد حکومت بریتانیا پرداختند. سه سال بعد، کنگره ملی هند، سازمانی برای نمایندگی منافع سیاسی هند تاسیس شد. در ابتدا این سازمان به طور معتدل سخن میگفت، زیرا طبقه متوسط تحصیل کرده هند امیدوار بود که به طور کامل خود را در سیستم بریتانیایی جای دهد. با شروع قرن بیستم، ناامیدی فزاینده از کنترل بریتانیا منجر به ظهور گروهی ملیگرایانه و افراطیتر شد.
در این مورد، برخلاف مستعمرات سفید پوست، دولت بریتانیا برای مدت زمان طولانی قصد نداشت به هند خودگردانی اعطا کند. یک مسیر کند از آموزش سیاسی برای هندیها در نظر گرفته شده بود تا آنها به حدی از مهارت سیاسی برسند که قادر به حکمرانی بر خود به رضایت بریتانیا باشند. شروع این مسیر در سال ۱۸۸۲ با دستور لرد ریپون برای ایجاد اکثریت انتخابی در هیئتهای شهری محلی (خودگردانی محلی) آغاز شد، اما گسترشهای سیاسی در سطوح بالاتر دولت به طور کندتری انجام میشد. برای مثال، نمایندگان هندی به طور غیر مستقیم به مجالس ایالتی و مرکزی در سال ۱۸۹۲ انتخاب شدند. در سطح اجرایی، هندیها به شورای هند و شورای اجرایی ر سالهای ۱۹۰۷ و ۱۹۰۹ به ترتیب منصوب شدند. گسترشهای بیشتری از اصل انتخاباتی در سال ۱۹۰۹ انجام شد، اما دولت بریتانیا چنین امتیازات سیاسی را بسیار دیر ایجاد کرد تا بتواند تقاضای خودگردانی تعداد فزایندی از ملیگرایان هند مطرح میکردند را برآورده کند.
اگرچه دولت بریتانیا همچنان بر اصل «مشارکت در قدرت» پافشاری میکرد – به ویژه در سطح ایالتی که اقتدار میبایست میان مقامات بریتانیایی و نمایندگان منتخب هندی تقسیم شود – در سال ۱۹۱۹ اختیارات سیاسی بیشتری به هندیها واگذار شد. در این مقطع، هندیها که در تلاشهای جنگ بریتانیا مشارکت کرده بودند و پس از شنیدن مباحث گسترده درباره «حق تعیین سرنوشت ملی» در کنفرانس ورسای در پاریس، خواستار جایگاهی برابر با کشورهای مشترک المنافع بودند.کشورهای مشترک المنافع به عنوان گروهی از ملتها که آزادانه با هم ارتباط داشتند و با وفاداری شترک به تاج بریتانیا مرتبط بودند، شناخته میشد، اما در واقعیت، همه چیز در هماهنگی نبود. راه حلهایی که دولت بریتانیا در دهه ۱۹۲۰ برای مشکلات ایرلند اندیشیده بود، هرگز رضایت بخش نبود (یعنی دولت آزاد ایرلند یا ایرلند که بعدها به این نام شناخته شد). در دهه ۱۹۳۰، این کشور به تدریج مسیر خود را پیش گرفت.
در آفریقای جنوبی، ملیگرایی آفریکانرها در حال رشد بود و با بهرهبرداری از وضعیت استقلال، سیاستهایی نژادپرستانه را علیه سیاه پوستان آفریقایی و آسیای اعمال کرد. این امر نشانهای از بیاتحادی اخلاقی فزاینده در داخل کشورهای مشترک المنافع بود. در همین حال، روحیه مخالفت در حال گسترش بود. ملیگرایی هندی در طول قرن نوزدهم در حال رشد بود. اگرچه برابری کامل بین هند و دیگر مستعمرات سفید پوست در سال ۱۸۵۸ وعده داده شده بود، در عمل این امر به وقوع نپیوست. به مطبوعات محلی که از سال ۱۸۳۵ بدون محدودیت منتشر میشدند، از سال ۱۸۸۲ به تدریج به نقد حکومت بریتانیا پرداختند. سه سال بعد، کنگره ملی هند، سازمانی برای نمایندگی منافع سیاسی هند تاسیس شد. در ابتدا این سازمان به طور معتدل سخن میگفت، زیرا طبقه متوسط تحصیل کرده هند امیدوار بود که به طور کامل خود را در سیستم بریتانیایی جای دهد. با شروع قرن بیستم، ناامیدی فزاینده از کنترل بریتانیا منجر به ظهور گروهی ملیگرایانه و افراطیتر شد.
در این مورد، برخلاف مستعمرات سفید پوست، دولت بریتانیا برای مدت زمان طولانی قصد نداشت به هند خودگردانی اعطا کند. یک مسیر کند از آموزش سیاسی برای هندیها در نظر گرفته شده بود تا آنها به حدی از مهارت سیاسی برسند که قادر به حکمرانی بر خود به رضایت بریتانیا باشند. شروع این مسیر در سال ۱۸۸۲ با دستور لرد ریپون برای ایجاد اکثریت انتخابی در هیئتهای شهری محلی (خودگردانی محلی) آغاز شد، اما گسترشهای سیاسی در سطوح بالاتر دولت به طور کندتری انجام میشد. برای مثال، نمایندگان هندی به طور غیر مستقیم به مجالس ایالتی و مرکزی در سال ۱۸۹۲ انتخاب شدند. در سطح اجرایی، هندیها به شورای هند و شورای اجرایی ر سالهای ۱۹۰۷ و ۱۹۰۹ به ترتیب منصوب شدند. گسترشهای بیشتری از اصل انتخاباتی در سال ۱۹۰۹ انجام شد، اما دولت بریتانیا چنین امتیازات سیاسی را بسیار دیر ایجاد کرد تا بتواند تقاضای خودگردانی تعداد فزایندی از ملیگرایان هند مطرح میکردند را برآورده کند.
اگرچه دولت بریتانیا همچنان بر اصل «مشارکت در قدرت» پافشاری میکرد – به ویژه در سطح ایالتی که اقتدار میبایست میان مقامات بریتانیایی و نمایندگان منتخب هندی تقسیم شود – در سال ۱۹۱۹ اختیارات سیاسی بیشتری به هندیها واگذار شد. در این مقطع، هندیها که در تلاشهای جنگ بریتانیا مشارکت کرده بودند و پس از شنیدن مباحث گسترده درباره «حق تعیین سرنوشت ملی» در کنفرانس ورسای در پاریس، خواستار جایگاهی برابر با کشورهای مشترک المنافع بودند.
سرکوب بریتانیا، همچون واقعه آمریتسار در سال ۱۹۱۹ که صدها تن از هندیها در آن به ضرب و گلوله کشته شدند، تنها بر آتش نارضایتی عمومی دامن زد. مهاتما گاندی ض با رهبری جنبش عدم همکاری و طرحهای نافرمانی مدنی، تلاشهای حکومت بریتانیا را به چالش کشید. دولت بریتانیا در سالهای ۱۹۳۵ امتیازات بیشتری اعطا کرد، اما این اقدامات نیز برای پاسخگویی به خواستههای سیاسی هندیها کافی نبود. موقعیتی مشابه کشورهای مهاجرنشین سفید پوست تنها وعده داده شد،در حالی که هلیها معتقد بودند که این جایگاه باید بلافاصله به اجرا گذاشته شود.
با این حال، دولت بریتانیا توانست در برابر مخالفت سازمان یافته ملیگرایان هندی مقاومت کند، گرچه مطالبات برای استقلال در طول قرن بیستم رو به فزونی گذاشته بود. بریتانیا با وعده دادن نمایندگی جداگانه به مسلمانان و سایر گروهها، موفق شد روند استقرار را به تعویق اندازد، زیرا همکاری کامل بین هندوها و مسلمانان در پیگیری قدرت سیاسی حاصل نمیشد.


