پکس بریتانیکا (صلح بریتانیایی) : اوج شکوه و اقتدار امپراتوری بریتانیا
برای حفظ قدرت و منافع خود، نخبگان بریتانیا نیاز داشتند که نفوذ خود را فراتر از مرزهای بریتانیا گسترش دهند. این امر، هم در قرون گذشته و هم تا حدی در دوران معاصر، به سلطه مستقیم بر سرزمینهای خارجی منجر شده است. در این مقاله به طور کلی بررسی خواهد شد که نخبگان سیاسی بریتانیا چگونه برای تأمین قدرت و منافع این کشور در سرزمینهایی که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم تحت حاکمیت آن بودند، تلاش کردهاند.
نظریه گشترش طلبی دولت
تمایل به گسترش، یا اصل رشد، ممکن است ویژگی تمامی ارگانیسمهای اجنماعی باشد. این مفهوم را همچنین میتوان بهعنوان گرایش دولتها به توسعه بیان کرد؛ به این معنا که آنها تمایل دارند قلمرو فیزیکی خود، سرزمینهایشان، منافع فرامرزیشان، یا نفوذشلن را فراتر از مرزهایشان گسترش دهند. این ویژگی نقشی تعیین کننده در تارسخ روابط بینالملل ایفا کرده است.
یک تاریخ نگار ایتالیایی مینویسد :«هر کشور بزرگی، هر ملت پویایی، بهطور طبیعی گرایش به گسترش دارد.»1
اگر یکه دولت توسعه پیدا نکند، دچار رکود شده یا از بین خواهد رفت. در یک دولت در حال توسعه، رشد جمعیت رخ میدهد، ساختار اجتماعی و اقتصاد با گذر زمان پیچیدهتر میشوند و تجارت داخلی و خارجی متنوعتر و گستردهتر میشود. این تحولات باعث افزایش مجموعهای از مطالبات یا منافع میشوند که دولتها باید در نظام بینالمللی از آنها حمایت و دفاع کنند، حتی اگر این افزایش بدون تمایل آگاهانه یا هدفگذاری شده صورت گیرد.
علاوه بر منافع فردی در تجارت خارجی، دفاع از بازارها و سرمایهگذاریهای خارجی در واقع به منافع ملی تبدیل میشود، زیرا این موارد نهتنها برای تاجران و سرمایهگذاران، بلکه برای بسیاری دیگر نیز بهعنوان منابع درآمد و امنیت اقتصادی محسوب میشوند. منافعی که در یک منطقه مسدود شدهاند، تلاش میکنند در منطقهای دیگر برای خود مجرایی بیابند. به این انگیزه، که نتیجهی رشد فیزیکی دولت و ارتباطاتی است که به سبب این رشد ایجاد میشود، اصطلاح ا«مپریالیسم» داده شده است. هرچند از زمان جنگ جهانی اول، این واژه بار معنایی منفی پیدا کرده و ارزش آن بهعنوان یک مفهوم آکادمیک مورد تردید قرار گرفته است.
به گفتهی اف. اس. نورتج، نیاز به گسترش یا امپریالیسم (در این زمینه) « ظرفیت اکتسابی انسان، تمایل دائمی طبیعت بشر» است و شواهد آن را هم در دنیای معاصر و هم در اسناد تاریخی میتوان مشاهده کرد. وی توضیح میدهد که: «وقتی میگوییم اگر مالیات بیش از حد افزایش یابد، انگیزهی کار کردن کاهش مییابد، در واقع این فرض را بدیهی میگیریم که انسانها کاری را که تمایلی به انجام آن ندارند، مگر در صورتی که منافع اکتسابیشان تأمین شود، انجام نخواهند داد. علاوه بر این، ما فرض میکنیم که احساس وظیفهی مدنی شهروندان بهتنهایی انگیزهی کافی برای کار ایجاد نخواهدکرد، مگر آنکه منفعت مالی، و شاید وعدهی منفعت مالی بیشتری در آینده، در میان باشد.»2


