پکس بریتانیکا (صلح بریتانیایی) : اوج شکوه و اقتدار امپراتوری بریتانیا
دوم، وابستگی بزرگ هند قرار داشت. بیشتر مناطق هند مستقیماً تحت حاکمیت بریتانیا بود و حتی در ایالتهایی که توسط شاهزادگان هندی اداره میشدند، مشاوره و نفوذ بریتانیا غالب بود. «از سال 1876، هند رسماً امپراتوریای مستقل به شمار میرفت و بدین ترتیب عنوانی دوگانه و ترکیبی چون “ملکه یا پادشاه – امپراتور” به پادشاه بریتانیا اعطا شد». راج بریتانیا در هند اساساً نوعی حکومت استبدادی بود؛ سلطه یک نژاد بر مردمانی تحتسلطه. هیچ مقدار از مدیریت خیرخواهانه و امپریالیستی نمیتوانست این واقعیت را تغییر دهد. درست است که پارلمان و کابینه در لندن میتوانستند تصمیمیات نایبالسلطنه را وتو کنند، اما فاصله جغرافیایی و پیچیدگیهای حکومت در هند معمولاً مانع از این اتفاق میشد.17
در آغاز قرن هفدهم، تجاذت ادویه انگیزه اصلی بریتانیا برای ورود به هند بود. اما تا پایان قرن نوزدهم، نه تنها نیمی از ارتش بریتانیا در هند و با هزینه خود در هند مستقر بود، بلکه ارتشی بزرگ و آماده از نیروهای هندی نیز در خدمت بریتانیا بود. افزئن بر آن، هند بزرگترین و سودآورترین بازار امپراتوری برای بریتانیا به شمار میرفت. به همین دلیل، کمتر کسی با گفته لرد کرزن، نایتالسلطنه بریتانیا در هند، مخالفت داشت که گفته بود:« تا زمانی که ما بر هند حکومت میکنیم، ما بزرگترین قدرت جهان هستیم.»
سوم و در نهایت، جوامع خودگردان عمدتاً از نژاد بریتانیایی بودند. بهطور نظری، قوانین اساسی آنها که بر مبنای وستمینستر طراحی شده بودند، آنها را تحت سلطه دولت و پارلمان بریتانیا قرار میداد، اما در عمل، بریتانیا به آنها آزادی کانل در امور داخلیشان میداد، هرچند که سیلست خارجی آنها را کنترل میکرد، زیرا این سیاست خارجی به سادگی تضمینکننده و عمدتاً تأمین کننده دفاع آنها بود. این مستعمرات سفیدپوست که در آنها ساکنان بریتانیایی مستقر شده بودند، شامل کانادا، استرالیا، نیوزلند، کیپ، ناتال و نیوفاندلند بودند. « گروههای دیگردی از مهاجران سفید پوست نیز وجود داشتند، بهویژه در هند غربی و بخشهایی از آفریقا، که از وضعیت خودگردان برخوردار نبودند. علاوه بر این، در سال 1902، دو جمهوری بور جدیداض فتح شده (ایالت آزاد اورنج و ترانسوال) وشود داشتند که آیندهشان در درون امپراتوری نامشخص بود.» 18
مستعمرات بریتانیا در مناطق دیگر اغلب توجیه استراتژی مشخصی نداشتند. بهعنوان مثال، مستعمرات غرب آفریقا یا بقایای تجارت برده بودند یا محصولات تلاشهای تجاری و بشر دوستانه. درآفریقای مرکزی، نیاسالند و رودزیا وجود داشتند. نیاسالند هیچ منافع بنیادی برای بریتانیا نداشت. در مورد رودزیا، این منطقه تحت حکومت شرکت بریتانیای جنوب آفریقا، که توسط سسیل رودزیا تأسیس شده بود، قرار داشت، شرکتی که در واقع بیشتر به نفع سرمایهگذاران بود، اگرچه برای مستعمرات سفیدپوست رضایتبخشتر بود. مالایا و بورنئور در شرق دور بیشتر به خاطر تولید مواد اولیه مانند لاستیک و چوب از اهمیت بیشتری برخوردار شدند تا موقعیتهای استراتژیک آنها. تصرف گینه نو جنوب شرقی و جزایر کوک در پاسخ به نگرانیهای استرالیا و نیوزیلند بود، اما سایر مستعمرات در اقیانوس آرام به هیچوجه برای امنیت بریتانیا حیاتی نبودند. در نهایت، سنگاپور و هنگکنگ بر اساس منافع تجاری استوار بودند.
در اوایل قرن بیستم، این سرزمینها از نظر روشهای حکومتی آنها، تفاوت چندانی نداشتند.19 بورنئوی شمالی و رودیاز تحت مدیریت شرکتخای منشور بودند. در مستعمرات هند غربی، دولت مستعمراتی سلطنتی غالب بود. سیلان نیز یک مستعمره سلطنتی بود. پروتکتوریتها شامل آفریقای شرقی، سومالیلند، نجریه شمالی و جنوبی، سیمیلند، بختوآلبند و عدن بودند. دیگران، ایالات تحت حمایت بودند، مانند بروئنی، زنگبار، تونگا و ایالات مالای، که در آنها حاکمان محلی باقی مانندند اما تحت مشورت مقامات بریتانیایی بودند. یکی از مهمترین ایالات برای استراتژی امپراتوری بریتانیا که بهطور مؤثر تحت کنترل بریتانیا قرار داشت، مصر بود. سودان و جزایر نوئهبریدی از طرف دیگر، بهطور مشترک تحت حکومت بریتانیا با مصر و فرانسه قرار داشتند. سودان از هر نظر میتواند بهعنوان یک وابستگی بریتانیا در نظر گرفته شود.
اگرچه نفوذ بریتانیا در تمامی این سرزمینها حاکم بود، روشهای حکومتی آنها از لندن تفائتهای زیادی داشت و ایجاد درجهای بیشتر از یکپارچگی در سراسر امپراتوری استعماری یک وظیفه فوری به حساب میآمد. اداره سرزمینهای منشوری تنها بهطور ضعیفی تحت نظارت دولت بریتانیا قرار داشت، هرچند که یک منشور میتوانست لغو شود.
اداره مستعمرات بر عهده وزارت مستعمرات بود، اما وزارت امور خارجه معمولاً مسئول سرزمینهای تحت حمایت و کنسولگریها بود. علاوه بر این، مناطقی خارج از مرزهای امپراتوری وجود داشت که بریتانیا یا بهطور غیررسمی از آنها تسلط داشت. امپراتوری عثمانی که بهدلیل ضعف در برابر در جنگ کریمه حمایت شد، در بحران شرقی در سال 1878 نیز محافظت گردید. نفوذ بریتانیا به جنوب ایران و جلیج فارس گسترش یافته بود. تا ابتدای قرن بیستم، تجارت چین بخش زیادی از مدیریت بریتاینا را مدیون بود، اما تنها پس از آنکه دولتهای چین بهوسیله کشتیهای جنگی بریتانیا تحت فشار قرار گرفتند و تحت فشارهای تجاری بریتانیا قرار گرفتند. به همراه دیگر قدرتهای اروپایی و با تکیه بر مزدوران هندی، بریتانیا شورش ضد بیگانگان بوکسر در سال 1900 را سرکوب کرد. در بیشتر آمریکای جنوبی، بهویژه در آرژانتین و شیلی، سرمایهگذاری بریتانیا سنگین بود و صادرات آن سودآور بود. بنابراین، میزان منافع امپراتوری و غیرامپراتوری بریتانیا بسیار گسترده بود و پیامدهای آن عمیق. یکی از این پیامدها نیاز به حفظ برتری نیروی دریایی سلطنتی در برابر تمام چالشهای ممکن بود. به این منظور، تعداد کشتیهای جنگی در استاندارد “دو نیروی دریایی” نگه داشته میشد، به این معنا که از ترکیب نیروهای دو نیروی دریایی بزرگ بعدی بیشتر بود.
در اواخر قرن نوزدهم، امپراتوری بریتانیا خود را در وضعیت “انزوای باشکوه” دیپلماتیک یافت. اصطلاح “انزوای باشکوه” بهاین معنا بود که امپراتوری در دنیای خطرناک از نظر دیپلماتیک ایزوله شده است. اگرچه پکس بریتانیه هنوز به نظر امن میرسید و امپراتوری بریتانیا قدرت برتر جهانی بود. این موقعیت به طور فزایندهای تحت چالش قرار گرفت. با این حال، د رصول این دوره نا آرام، مهم است که به یاد داشته باشیم که قدرت ” بریتانیا” تنها قدرت بریتانیای کبیر نبود. در یک معنای بسیار مهم، بریتانیا دواقعاً متحدانی داشت و برخی از اجزای امپراتوری شروع به ارائه کمکهای مفید قدرت آن کردند.20 در طول جنگ جهانی اول، بیش از 2،5 میلیون نیروی از مستعمرات و هند به 5 میلیون از بریتانیا افزوده شدند. کمیته کابینه بریتانیا در امور هماهنگی دفاعی به طور مهمی ” کمیته دفاعی امپراتوری” نامیده شد. علاوه بر این، در دوران قدرت دریایی، وجود یک شبکه جهانی از بنادر و پایگاهها و برتری ناوگان بریتانیا از کشتی های توپدار تا نبردها، پکس بریتانیه را تسهیل میکرد. بنابراین، جالب است که قدرت بریتانیا پس از همه اینها، در نهایت برای محافظت از امپراتوری بریتانیا کافی نبود.


