ایران و ریشه‌های مناقشه‌ی شرکت نفت انگلیس–ایران: به چالش کشیدن اقتدار جهانی بریتانیا؛ نقطه‌عطف (۱۹۴۵–۱۹۵۱).

ایران و ریشه‌های مناقشه‌ی شرکت نفت انگلیس–ایران: به چالش کشیدن اقتدار جهانی بریتانیا؛ نقطه‌عطف (۱۹۴۵–۱۹۵۱).

وزیر امور خارجه، ارنست بوین، با صراحت و قاطعیت اعلام کرد که «به‌هیچ وجه آماده نیست امپراتوری بریتانیا را فدا کند»،4 زیرا بر این باور بود که «در صورت فروپاشی امپراتوری بریتانیا، سطح زندگی در حوزه‌های انتخابی ما به‌سرعت دچار تنزل خواهد شد». افزون بر این، همان‌طور که برنارد پورتر اشاره کرده است،5 «سیاست توسعه و رفاه جذابیتی فریبنده داشت، چرا که از یک سو، آنچه را که در شرایط کنونی مصلحت‌آمیز بود، مشروعیت می‌بخشید و از سوی دیگر، اغلب اقدامات گذشته را نیز تأیید و توجیه می‌کرد».6

با تحقق باورهای خود در عمل از طریق ایجاد موفقیت‌آمیز دکترین استعماری قیمومیت حزب‌کارگر، ارنست بوین، وزیر امور خارجه کارگر و یکی از سرسخت‌ترین حامیان قدرت امپراتوری بریتانیا، توانست سیاست‌های سوسیالستی و ضداستعماری حزب‌کارگر را با ملی‌گرایی بریتانیا و حس امپراتوری آن تلفیق کند. این سیاست در سال 1950 در پایتخت سینهالی، کلمبو، از طریق توافقی که به «طرح کلمبو» مشهور شد، به مرحله اجرا درآمد.

حزب‌ محافظه‌کار اختلاف چندانی با راهبردهای دولت پیشین نداشت، زیرا توافق‌نامه‌ای که در سال 1950 در کلمبو امضا شد، در اصل همان «قانون توسعه» مصوب 1940 بود که توسط خود محافظه‌کاران تدوین شده بود. این سیاست بر این اصل تدکیید داشت که «حضور بریتانیا در آفریقا و آسیا به نفع مردم این سرزمین‌هاست» و هدف آن «توسعه» این جوامع تا سطحی بود که بتوانند به‌طور مستقل اداره شوند.7 همچنین، سیاست اعطای کمک‌های مالی و توسعه‌ای به کشورهای در حال توسعه، راهی برای پرهیز از اذعان به خطاهای گذشته در سیاست‌های استعماری بریتانیا به شمار می‌رفت.

سیاست توسعه استعماری، هم در میان امپریالیست‌ها و هم در میان ضد امپریالیست‌ها، به دلیل ماهیت دوسویه خود مورد اجماع قرار گرفت؛ از یک سو، شامل ارائه کمک به کشورهای در حال توسعه بود و از سوی دیگر، منافع اقتصادی بریتانیا را تأمین و تقویت می‌کرد. همگرایی دکترین سوسیالیستی و ضداستعماری حزب کارگر با ملی‌گرایی بنیادین بریتاینا و مفهوم امپراتوری آن، تداوم سیاست دوحزبی میان محافظه‌کاران و حزب کارگر، و اراده‌ی قاطع برای حفظ جایگاه جهانی بریتانیا، تجلی آشکار از رویکرد چرچیلی در سیاست خارجی محسوب می‌شد.

دولت کارگر بریتانیا در سال‌های 1945 تا 1951 بیش از هر دولت پیشین در تاریخ این کشور، اقدام به ملی‌سازی صنایع کرد که از جمله مهم‌ترین آن‌ها، ملی‌سازی کامل صنعت زغال‌سنگ بود؛ صنعتی که در آن زمان، همانند نفت ایران، به‌عنوان اصلی‌ترین منبع تأمین انرژی کشور محسوب می‌شد. با این حال، ارنست بوین، وزیر امور خارجه دولت کارگر، به‌عنوان یک سوسیالیست معتقد بود که شرکت‌های بریتانیایی فعال در خاورمیانه کوظف‌اند مسئولیت رفاه اقتصادی و اجتماعی جمعیت بومی را بر عهده بگیرند.

یکی از چالش‌هایی که شرکت نفت ایران و انگلیس به مقامات ایرانی توضیح داد، ابن بود که امتیاز نفت ونزوئلا از طریق یک شرکت تابعه مستقل که به‌طور خاص برای بهره‌برداری از آن امتیاز تأسیس شده بود، اداره می‌شد؛ درحالی که یک شرکت بین‌المللی بود و فاقد شرکت تابعه‌ای مجزا برای فعالیت‌های خود ذر ایران محسوب می‌شد. مذاکره‌کنندگان استدلال کردند که از منظر منطقی و ساختاری، الزام این شرکت به پرداخت 50 درصد از سود حاصل از عملیات جهانی خود، از جمله ذرآمدهای ناشی از استخراج نفت کویت، به دولت ایران، توجیه ناپذیر است. افزون بر این، چنین توافقی بدون تردید با مخالفت جدی حاکم کویت مواجه می‌شد.

This is a unique website which will require a more modern browser to work!

Please upgrade today!