راهبردهای محفل نخبگان سیاسی امپرالیستی برای محافظت از قدرت و منافع بریتانیا در فرایند استعمارزدایی امپراتوری بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم
اگر نه در میان عموم مردم، دستکم در حزب کارگر، سیاست دفاعی، خارجی و استعماری توجه قابل توجهی را به خود جلب کرده بود. این امر نتیجه ظهور دو ابرقدرت جدید بود: ایالات متحده با در اختیار داشتن سلاحهای اتمی، و اتحاد جماهیر شوروی که آشکار بود بهزودی به چنین سلاحهایی دست خواهد یافت. افزون بر این، رهبر حزب کارگر، کلمنت اتلی، حتی پیش از جنگ جهانی دوم نیز از تعهد کارگر به «رها کردن امپریالیسم» در مستعمرات سخن گفته بود. این امر تا حدی ناشی از دکترین استعماری حزب کارگر بود، و بنابراین لازم است به آن توجه شود. اگرچه فشارهای اقتصادی بر دولت کارگر یکی از علل اصلی سیاستهای استعمارزدایی پس از جنگ بود، عوامل ایدئولوژیک نقش پیشرو در تأثیرگذاری بر رهبران کارگر در تدوین سیاستهایشان ایفا کردند.
«حزب کارگر همواره خود را اساساً یک حزب سوسیالیست میدانست و تنها به میزان محدودی مارکسیست. سازمان و دکترین آن از جنبش اتحادیههای کارگری بریتانیا با گرایش عملگرایانه و از یک آرمان اصلاحطلبانه انساندوستانه مسیحی که در مقاطعی وارد مرحلهای از رادیکالیسم اجتماعی و سیاسی شد و میراث لیبرالی را در اختیار گرفت، رشد یافت. این سنت شاخص جنبش طبقه کارگر بریتانیا، که در سالهای بعد نیز با وجود پذیرش برخی نظریههای مارکسیستی تداوم یافت، دکترین استعماری حزب کارگر را نیز شکل داد.» ۲۲
حزب کارگر بریتانیا تا سال ۱۹۱۴ دکترین ضداستعماری مشخصی نداشت که آن را از احزاب سوسیالیست قاره اروپا متمایز کند. «در سال ۱۹۰۰، به رهبری برنارد شاو و سیدنی وب، حتی انجمن فابیان آشکارا از امپریالیسم حمایت کرد و موضع طرفدار بوئرِ لیبرالهای برجسته را رد نمود.» ۲۳ اما در سالهای پس از آن، نفوذ سیدنی اولیور، سی.آر. باکستون، مری کینگزلی و ای.دی. مورل، که نمایندگان سنت لیبرال یا رادیکال بودند، خود را نشان داد. آنان بیش از نظریهای درباره امپریالیسم، به وضعیت واقعی مستعمرات علاقهمند بودند. آنها به جای خروج قدرت استعماری، خواهان اصلاحات فعالتر برای بهبود وضعیت جمعیت بومی بودند. «هابسون برای حزب کارگر یک “دکترین” فراهم آورد، زیرا او امپریالیسم استعماری را در قالب اقتصادی تفسیر کرد؛ با این حال، هابسون نه سوسیالیست بود و نه حتی مارکسیست، بلکه یک اصلاحطلب رادیکال بود که با درخواست یک سیاست استعماری “روشنبینانه”، مفهوم قیمومت را پیشبینی میکرد.» ۲۴ در طول جنگ جهانی اول، حزب کارگر پیشاپیش اصل قیمومت جامعه ملل آینده را پذیرفته و همچنین نظارت بینالمللی را به کانون برنامه استعماری خود تبدیل کرده بود. در اینجا دو هدف وجود داشت: «جلوگیری از رقابت تازه برای تصاحب مستعمرات میان قدرتهای جهانی، و جایگزین کردن بهرهکشی سرمایهداری با سیاستی اصلاحی که مردمان “عقبمانده” را “توسعه” دهد و آنان را برای خودگردانی آماده سازد.» ۲۵
علاوه بر دو هدف فوق، حزب کارگر نهتنها خواهان «صورتبندی دقیق اصل قیمومت و نظامی مشخص از نظارت بینالمللی» بود؛ بلکه حتی بیشتر دغدغه داشت که تمامی مستعمرات را تابع جامعه ملل سازد.» ۲۶ در سالهای بعد، حزب کارگر خواستار گسترش اصل قیمومت به تمامی مستعمرات اروپایی شد. با این حال، حزب سوسیالیست فرانسه (SFIO)، برخلاف حزب کارگر بریتانیا، به همگونسازی علاقهمند بود نه خودگردانی، که هدف سیاست قیمومت بود، و از این رو علاقهای به ابتکارات حزب کارگر بریتانیا نشان نداد.
حمایت حزب کارگر از قیمومت و سپس سیاست «اعطای تدریجی خودگردانی» به ایجاد نوعی پایه اعتماد میان کشور مادر و رهبران ملیگرا کمک کرد. چنین نگرشی تا حدی در شکلگیری کشورهای مشترکالمنافع نوین بهعنوان نهادی چندنژادی نقش داشت.
این بررسی بهروشنی نشان میدهد که حزب کارگر آشکارا ایدئولوژیک است. این حزب بر ضرورت برابری میان طبقات و میان نژادها تأکید میکند. بر برابری فرصتها و حتی برابری یا نزدیک به برابری در پاداشها اصرار دارد. تأمین اجتماعی در اولویت بسیار بالایی نزد حزب کارگر قرار دارد. این حزب از گسترش مالکیت عمومی و/یا کنترل عمومی حمایت میکند. در امور خارجی، حزب کارگر «بسیار کمتر از هر دولت محافظهکاری که احتمالاً بر سر کار آید، درباره کاهش هزینههای دفاعی و بستن پایگاههای برونمرزی تردید دارد.» ۲۷ این حزب «محلیگرا و بهشدت ضداستعماری» است. ۲۸
واگذاری هند را میتوان نقطهی آغاز مناسبی برای بررسی نگرشها و ایدههای سیاستی نخبگان سیاسی حزب کارگر درباره روند استعمارزدایی از امپراتوری بریتانیا و شکلگیری کشورهای مشترکالمنافع نوین دانست. این رویکرد به دو دلیل اتخاذ میشود.
نخست آنکه هند همواره از سوی نخبگان سیاسی بریتانیا «گوهر» امپراتوری بریتانیا تلقی میشد. حتی میتوان گفت یکی از دلایلی که امپراتوری بریتانیا در شرق تا این اندازه گسترش یافت، حفاظت از هند بود. همواره این باور وجود داشت که اگر امپراتوری هند را از دست بدهد، سایر مستعمرات نیز بهدنبال آن جدا خواهند شد. این باور در نهایت به واقعیت بدل شد. پس از آنکه هند استقلال خود را از بریتانیا به دست آورد، دیگر مستعمرات در آسیا و آفریقا نیز راه هند را دنبال کردند. حتی میتوان گفت در جهان در حال توسعه، هند به الگویی برای استقلال سیاسی تبدیل شد.


