۱۹۴۸: دولت کارگر بریتانیا و آغاز چرخهی بحرانِ شرکت نفت انگلیس–ایران.
این تلاشها، ابتکار و مهارت بریتانیاییها بود که نفت را از زیر خاک ایران کشف کرد، آن را استخراج کرد، پالایشگاهها را ساخت، بازارهایی برای نفت ایران در 30 یا 40 کشور توسعه داد، اسکلهها، مخازن ذخیره و پمپها، جادهها و تانکهای ریلی و سایر تسهیلات توزیع را احداث کرد و همچنین ناوگان عظیمی از تانکرها را به وجود آورد. این اقدامات در زمانی صورت گرفت که هیچ مسیر آسانی برای صادرات نفت ایران وجود نداشت و در رقابت با صنعت نفت وسیع آمریکا قرار داشت. هیچیک از این اقدامات نه توسط دولت ایران و نه توسط مردم ایران قابل انجام بود یا امکانپذیر میشد .30
نقش نفت در تأمین نیازهای انرژی بریتانیا هر ساله حیاتیتر میشد، چرا که تأمین زغالسنگ داخلی و سایر منابع آن به طور فزایندهای گرانتر و در مقادیر ناکافیتر قرار میگرفت.
پالایشگاه نفت آبادان نه تنها نمایانگر ثروت، بلکه نماینده آن وجه غیرقابل لمس از حضور بریتانیا در خاورمیانه، یعنی “مقام و اعتبار” نیز بود. به گفته سرکنسول بریتانیا در کویت، فرانسیس پلی، “آبادان نماد چیزی بزرگ بود… نمادی که حتی شکاکترین عربها نیز نمیتوانستند از قدرت انرژی بریتانیا، ثروت بریتانیا، کارآمدی بریتانیا و قدرت صنعتی بریتانیا انکار کنند”.31
پالایشگاه نفت آبادان بزرگترین پالایشگاه نفت در جهان به شمار میرفت. بهطور مشابه، ملیسازی شرکت نفت انگلیس-ایران نیز برای دولت بریتانیا به دلیل دلایل زیر، موجب رسوایی و شرمساری شد. از جمله این دلایل، بهوضوح میتوان به اهمیت راهبردی خلیج فارس اشاره کرد که به عنوان “رگ حیات” بریتانیا در سیستم دفاع استراتژیک کشورهای مشترکالمنافع (کامنولث) به شمار میرفت.
بدون شک، مرکزیت خلیج فارس به عنوان “رگ حیات” بریتانیا در سیستم دفاع استراتژیک کشورهای مشترکالمنافع (کامنولث) از نظر راهبردی به وضوح درک میشد. این موضوع در تاریخ 30 مارس 1951 توسط کمیته رؤسای ستاد مشترک دوباره تأکید شد که بار دیگر جنبههای حیاتی ملاحظات دفاعی بریتانیا در خلیج فارس را در زمینههای ارتباطات هوایی و دریایی منطقه، پیمانهای تعهدات بریتانیا نسبت به عراق، اردن و سایر کشورهای عربی، نیاز به حفظ شمال آفریقا در برابر کمونیسم یا تهاجم روسیه، و نقش پایگاههای هوایی خلیج فارس بهعنوان سکوی عملیاتی برای اقدامات هوایی تهاجمی و استراتژیک در صورت وقوع جنگ جهانی، تأکید نمود. این اصل همچنان در اذهان وزارت امور خارجه و وزارت دفاع همانند سال 1945 غیرقابل تغییر و استوار باقی ماند.32
ملیسازی نفت ایران در سال 1951، دولت کارگری تحت رهبری کلمنت اتلی را با یک معضل روبهرو ساخت. این دولت خود بیشتر صنایع را نسبت به هر دولت پیشین در تاریخ بریتانیا ملی کرده بود، از جمله صنعت کامل معدنکاری زغالسنگ که مانند نفت ایران، آن زمان اصلیترین منبع انرژی کشور بود، چنانکه پیشتر ذکر شد. در این شرایط، آنها به سختی میتوانستند حق ایران را در ملیسازی نفت انکار کنند. از سوی دیگر، شرکت نفت انگلیس-ایران استدلال میکرد که قرارداد 1933 تحت قوانین بینالمللی الزامآور است و دولت بریتانیا باید بهطور قاطع از حقوق بریتانیا دفاع کند. علاوه بر این، دولت نیمی از شرکت نفت انگلیس-ایران را در اختیار داشت و از دست دادن امتیاز خود میتوانست ضربهای جدی به اقتصاد بریتانیا وارد کند.33 بریتانیا در آن زمان هنوز بیشتر از هر کشور دیگری داراییهای خارج از کشور را در اختیار داشت. تسلیم شدن در برابر ملیسازی میتوانست دعوتی باشد برای تصرف بیشتر داراییهای بریتانیایی توسط سایر ملیگرایان.
دولت بریتانیا تغییر کامل موضع شرکت نفت انگلیس-ایران را همانطور که در قرارداد موجود )یعنی قرارداد (1933 پیشبینی شده بود، تحمل نمیکرد. لرد سالسبوری در مجلس اعیان اظهار داشت: “مداخله بیدلیل در امور شرکت در ایران، به طرز نگرانکنندهای ضعیف است “. 34


